تاج و تخت شیشهای؛ کابوس یک شب بینفتی در خلیج فارس
در هندسه قدرت خاورمیانه، کشورهای حاشیه جنوبی خلیج فارس همواره به مثابه قلعههای ثروتمندی تصور شدهاند که بر اقیانوسی از نفت بنا شدهاند. آسمانخراشهای سر به فلک کشیده دبی، پروژههای تخیلی نئوم در عربستان، و صندوقهای سرمایهگذاری عظیم قطر، همگی تصویری از یک دژ مستحکم اقتصادی را به نمایش میگذارند که گویی از گزند طوفانهای سیاسی مصون است. اما در زیر این نمای خیرهکننده، حقیقتی شکننده و هولناک نهفته است: این قلعهها نه بر صخره، که بر شیشه بنا شدهاند. شیشهای به نازکی عرض ۳۴ کیلومتری تنگه هرمز. و اینک، پس از جنگی که معادلات امنیتی منطقه را زیر و رو کرد، این پرسش مهلک در راهروهای قدرت در ریاض، ابوظبی و دوحه طنینانداز شده است: اگر فردا صبح، نفت از این گلوگاه عبور نکند، تا چه ساعتی تاج و تختها سرپا خواهند ماند؟
برای فهم عمق این آسیبپذیری، باید از یک توهم بزرگ دست کشید: این تصور که کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس، اقتصاد خود را از نفت جدا کردهاند. درست است که سهم بخش غیرنفتی در تولید ناخالص داخلی آنها رشد کرده، اما موتور محرک همین بخش غیرنفتی نیز چیزی نیست جز تزریق نقدینگی دولتی که سرچشمهاش، درآمدهای هیدروکربنی است. این یک دور باطلِ ظریف است: دولت با پول نفت، پروژههای ساختمانی، خدماتی و گردشگری را تغذیه میکند، و سپس این بخشها را به عنوان «اقتصاد متنوع» به جهان عرضه میکند. اما شیر این جریان، همچنان در اتاق نفت باز و بسته میشود.
برای مثال، در عربستان سعودی و قطر، بیش از ۷۰ درصد درآمدهای صادراتی مستقیماً از نفت و گاز تأمین میشود. این یعنی «جریان نقدینگی مداوم» برای این دولتها حکم اکسیژن را دارد. اگر این جریان، حتی برای چند هفته قطع شود، زنجیره تأمین مالی هزاران پروژه عمرانی، حقوقهای کارمندان و یارانههایی که ستون فقرات ثبات اجتماعی هستند، از هم میپاشد. این وابستگی، دیگر صرفاً یک مسئله اقتصادی نیست، بلکه یک تهدید وجودی برای ساختار سیاسی این کشورهاست. پروژههای عظیمی مانند «نئوم» با بودجههای ۵۰۰ میلیارد دلاری، که برای ترسیم چهرهای مدرن از عربستان طراحی شدهاند، در نبود نفت، به اسکلتهای بتنی متروکهای تبدیل میشوند که نه نماد پیشرفت، که نشانه فروپاشی خواهند بود.
اما پاشنه آشیل اصلی، در جایی عمیقتر از بودجههای عمرانی پنهان شده است: در «تراز پرداختها» و «نرخ ارز». کشورهای شورای همکاری خلیج فارس، دهههاست که ارزش پول ملی خود را به دلار آمریکا میخکوب کردهاند. این «نرخ ارز ثابت»، ستون فقرات اعتماد عمومی، پیشبینیپذیری اقتصادی و ثبات قیمتهاست. شهروندی که میداند هر ۳.۷۵ ریال سعودی معادل یک دلار است، با آرامش خاطر برای آینده برنامهریزی میکند. اما این ثبات، بهایی مرگبار دارد: در لحظهای که جریان دلار به کشور قطع شود، این میخ از جا کنده میشود.
مکانیسم این فاجعه، ساده و ویرانگر است. با شروع ناامنی و کاهش صادرات نفت، درآمدهای ارزی افت میکند. همزمان، سرمایهگذاران خارجی که در پروژههای عظیم مشارکت کردهاند، با نخستین نشانههای بیثباتی، سرمایه خود را خارج میکنند. پدیده «فرار سرمایه» آغاز میشود. بانک مرکزی برای حفظ نرخ ارز ثابت، مجبور میشود از ذخایر ارزی خود دلار بفروشد. اما این ذخایر محدود است و در برابر یک هجوم بزرگ، مثل برف در برابر آفتاب آب میشود. سال ۲۰۲۵، تراز ارزی عربستان سعودی با کسری نزدیک به ۴۰ میلیارد دلار مواجه شد؛ این یعنی حتی بدون یک جنگ تمامعیار، شکاف بزرگی میان درآمدها و هزینهها وجود دارد. حال تصور کنید در یک بحران امنیتی، این شکاف چند برابر شود. وقتی ذخایر ارزی به سطح بحرانی برسد، دولت ناچار به «شکستن میخ ارزی» میشود. نتیجه، سقوط ناگهانی و وحشتناک ارزش پول ملی است. در کشوری که تقریباً همه کالاهای مصرفی خود را وارد میکند، این یعنی یک تورم ویرانگر که در عرض چند هفته، قدرت خرید مردم را به صفر میرساند.
این فاجعه اقتصادی، بلافاصله به یک بحران سیاسی مرگبار تبدیل میشود؛ زیرا پادشاهیهای منطقه، بر اساس یک «قرارداد اجتماعی نانوشته» اداره میشوند: دولت رفاه، خدمات رایگان و اشتغال دولتی را تأمین میکند، و در مقابل، شهروندان از مطالبهگری سیاسی چشم میپوشند. این معامله، تا زمانی که پول نفت جریان دارد، کار میکند. اما سقوط ارزش پول ملی و تورم افسارگسیخته، این قرارداد را در چشمبرهمزدنی باطل میکند. وقتی شهروندی که دیروز میتوانست با حقوقش یک زندگی مرفه داشته باشد، ناگهان برای خرید مایحتاج اولیه به زحمت بیفتد، «مشروعیت رفاهی» دولت از بین میرود. آنگاه اعتراضات خیابانی، تنشهای داخلی و تهدید موجودیت ساختار سیاسی، نه یک احتمال دور، که یک نتیجه منطقی و فوری خواهد بود. این است معنای واقعی «پاشنه آشیل»: امنیت برای این کشورها، صرفاً یک موضوع نظامی یا دفاع از مرزها نیست؛ بلکه تضمین بقای فیزیکی سلطنت و جلوگیری از فروپاشی اجتماعی است.
در همین نقطه است که راهبرد جدید جمهوری اسلامی ایران شکل میگیرد و معنای خود را پیدا میکند. برای دههها، ایران به عنوان قدرتمندترین بازیگر ساحلی خلیج فارس، بار اصلی تأمین امنیت، مبارزه با تروریسم دریایی و حفظ ثبات در این پهنه آبی را بر دوش کشید. این در حالی بود که ذینفعان اصلی این امنیت، یعنی همان کشورهای جنوبی خلیج فارس، بیشترین اقدامات خصمانه را علیه منافع ایران سازماندهی میکردند. آنها از امنیتی که ایران فراهم میکرد بهرهمند میشدند، بیآنکه هزینهای برای آن بپردازند. این، مصداق کامل «سواری رایگان» در نظریه بازیها بود.
پیام دکترین جدید، روشن و قاطع است: این دوران به پایان رسیده است. امنیت، اکنون به عنوان گرانبهاترین کالای منطقه، باید با قیمت واقعی خود معامله شود. «امنیت برای همه یا هیچکس»، شعار نیست، یک الزام منطقی است. اگر ثبات خلیج فارس تنها سد دفاعی در برابر سقوط پادشاهیها و فروپاشی اقتصادشان است، پس این کالا ارزشی نجومی دارد. این فروش، لزوماً به معنای تبادل پول نیست، بلکه به معنای کسب امتیازات راهبردی است: لغو تحریمهای منطقهای، همکاریهای سرمایهگذاری مشترک، تغییر رفتارهای خصمانه و پذیرش ایران به عنوان یک بازیگر تعیینکننده در معماری امنیتی منطقه. این یک باجخواهی نیست، این یک بازتعریف بنیادین از مفهوم قدرت است. قدرتی که دیگر در زرادخانهها خلاصه نمیشود، بلکه در توانایی تنظیم «شیر امنیت» نهفته است.
آنچه در خلیج فارس رخ داده، یک جابهجایی تکتونیکی در لایههای زیرین قدرت است. پادشاهیهای منطقه، که روزگاری خود را در قلعههای ثروت غیرقابل نفوذ میپنداشتند، اکنون دریافتهاند که تاج و تختشان بر شیشه ساخته شده و چکش شکستن آن، نه در دست یک ارتش مهاجم، که در دستان همان کشوری است که سالها امنیت رایگان را برایشان تأمین میکرد. معمای بقای آنها، دیگر در گرو بازسازی روابط با یک همسایه قدرتمند است؛ همسایهای که حالا میداند امنیت، کالایی نیست که بتوان آن را به رایگان هدیه داد، بلکه داراییای راهبردی است که باید در ازای آن، صلح، احترام و منافع متقابل خریداری شود. این، پایان دوران «سواری رایگان» و آغاز عصر «تجارت امنیت» در خلیج فارس است. عصری که در آن، بقا، دیگر یک حق بدیهی نیست، بلکه یک مذاکره دائمی است.


