بن‌بست راهبردی آمریکا و ترامپ در برابر ایران

شما اینجا هستید

بن‌بست راهبردی آمریکا و ترامپ در برابر ایران
 
جنگ اخیر که از سوی آمریکا و رژیم صهیونیستی بر ایران تحمیل شد، خیلی زودتر از آنکه واشنگتن تصور می‌کرد، به یک باتلاق تمام‌عیار برای کاخ سفید تبدیل شد. دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور وقت آمریکا، که وعده داده بود ظرف چهار تا پنج روز ایران را به زانو درآورد، حالا در سومین ماه درگیری گرفتار آمده بود؛ جنگی که نه نشانی از پایان داشت و نه دستاوردی که بتوان آن را «پیروزی» نامید. هر بار که ترامپ تهدید به حمله قریب‌الوقوع می‌کرد، در آخرین لحظه عقب می‌نشست. یک روز مجوز حمله را صادر می‌کرد و فردای آن روز، آن را لغو می‌کرد. این رفتار متناقض، ریشه در یک واقعیت تلخ برای آمریکا داشت: ایران نه تنها تسلیم نشده، که با تاب‌آوری شگفت‌انگیزی، میدان بازی را کاملاً به هم ریخته بود.
نیروهای نظامی آمریکا به صراحت اعتراف کردند که ایران مقاومتی عظیم از خود نشان داده و همچنان توانایی وارد کردن خسارت‌های قابل‌توجه به اقتصاد جهانی و زیرساخت‌های منطقه‌ای را حفظ کرده است. ذخایر هسته‌ای ایران دست‌نخورده باقی ماند و برنامه موشکی کشور، برخلاف ادعاهای تبلیغاتی ده‌ها روز بمباران مستمر، به کار خود ادامه داد. گزارش‌های محرمانه‌ای که بعداً فاش شد، نشان می‌داد ایران هنوز حدود هفتاد درصد از زرادخانه موشکی پیش از جنگ خود و همچنین توان بالایی از پهپادی خود را در اختیار دارد. این یعنی بمباران گسترده، نه تنها نتوانسته بود قابلیت بازدارندگی ایران را از بین ببرد، بلکه عملاً اثبات کرده بود ساختار دفاعی ایران بر پایه «بقا در جنگ بلندمدت» طراحی شده است، نه پیروزی زودهنگام در یک نبرد کوتاه.
شاید مهم‌تر از همه، آنچه ارتش آمریکا را شوکه کرد، توانایی ایران در جذب ضربه و بازسازی سریع بود. ایرانی‌ها از آتش‌بس یک‌ماهه استفاده کردند تا ده‌ها سایت موشکی بمباران‌شده را از زیر آوار بیرون بکشند، پرتابگرهای متحرک خود را جابه‌جا کنند و تاکتیک‌هایشان را برای هرگونه از سرگیری حملات تطبیق دهند. بسیاری از این پایگاه‌ها در دل غارهای عمیق زیرزمینی و درون کوه‌های گرانیتی تراشیده شده بودند؛ اهدافی که نابود کردنشان برای پیشرفته‌ترین بمب‌افکن‌های آمریکایی تقریباً غیرممکن بود. نتیجه آن شد که آمریکا عملاً فقط دهانه این سایت‌ها را بمباران و مدفون کرد، اما هیچ‌گاه نتوانست خود موشک‌ها و سامانه‌های پرتاب را از بین ببرد.
در سوی دیگر میدان، جنگ در داخل آمریکا عمیقاً نامحبوب بود. نظرسنجی‌ها نشان می‌داد که نزدیک به دو سوم رأی‌دهندگان آمریکایی، تصمیم ترامپ برای رفتن به جنگ با ایران را اشتباه می‌دانستند. اکثریت مردم از هزینه‌های اقتصادی این مناقشه ناراضی بودند و کاخ سفید دیگر نمی‌توانست هزینه‌های سرسام‌آور جنگی را زیر فرش جارو بکند. حتی نیروی دریایی آمریکا، که خود را شکست‌ناپذیر می‌پنداشت، دچار بحران لجستیکی شده بود. ناوها ماه‌ها در دریا ماندگار شده بودند، مشکلات تأمین غذا و سوخت گریبانگیر خدمه بود، اختلالات فنی افزایش یافته بود و روحیه نیروها به شدت افتاده بود. فرمانده عملیات دریایی آمریکا صریحاً اذعان کرد که بودجه سال ۲۰۲۶ اساساً برای جنگ با ایران طراحی نشده و نیروی دریایی ناچار شده برای تأمین هزینه‌های نبرد، از آموزش، نگهداری تجهیزات و حتی نیروی انسانی خود بکاهد. این اعتراف، فراتر از یک مشکل اداری ساده، نشانه‌ای از تغییر عمیق موازنه قدرت بود؛ جایی که آمریکا با وجود بزرگترین ماشین جنگی جهان، در برابر یک جنگ فرسایشی با ایران، دچار بحران پایداری شده بود.
اما فرسایش تنها به میدان نظامی محدود نمی‌شد. ایران هوشمندانه‌تر از آن بود که فقط در سطح سخت‌افزاری بجنگد. با بستن تنگه هرمز و تهدید به هدف قرار دادن کابل‌های فیبرنوری زیردریایی که ستون فقرات اینترنت جهانی را تشکیل می‌دهند، تهران میدان نبرد را به قلب اقتصاد آمریکا منتقل کرد. این ابتکار که از آن به «بازدارندگی اقتصادی متقارن» یاد می‌شود، معادله را یکسره تغییر داد. دیگر خبری از جنگ یک‌طرفه نبود که هزینه‌هایش فقط بر ایران تحمیل شود. اکنون، هرگونه تنش جدید در خلیج فارس، مستقیماً بر نرخ بهره فدرال رزرو، قیمت بنزین در پمپ‌های آمریکایی و توان رقابتی واشنگتن در برابر چین تأثیر می‌گذاشت.
قضیه از این قرار بود که افزایش قیمت انرژی ناشی از بسته بودن تنگه هرمز، یک شوک عرضه عظیم به اقتصاد آمریکا وارد کرد. فدرال رزرو که وظیفه مهار تورم را بر عهده داشت، خود را در یک بن‌بست تاریخی دید. اگر نرخ بهره را کاهش می‌داد – که خود محرک تقاضاست – در کنار شوک عرضه انرژی، اقتصاد آمریکا وارد یک مارپیچ تورمی می‌شد که مهار آن تقریباً غیرممکن بود. از سوی دیگر، اگر نرخ بهره را بالا نگه می‌داشت، هزینه استقراض برای بنگاه‌های اقتصادی افزایش می‌یافت، سرمایه‌گذاری کاهش پیدا می‌کرد و نرخ بیکاری صعودی می‌شد؛ یعنی ورود به رکودی عمیق. این همان تله استراتژیکی بود که ترامپ و تیمش هیچ‌گاه تصور نمی‌کردند در آن گرفتار شوند.
و اما جنگ تجاری با چین. سال‌ها بود که ابزار اصلی آمریکا برای مهار پکن، اعمال تعرفه‌های سنگین بر کالاهای چینی بود تا تولیدات داخلی رقابتی‌تر شوند. اما حالا، در شرایطی که تورم ناشی از انرژی و نرخ بهره بالا، قدرت خرید خانوار آمریکایی را به شدت کاهش داده بود، اعمال هر تعرفه جدید به معنای گران‌تر شدن کالاهای مصرفی و ضربه نهایی به معیشت مردم بود. واشنگتن مجبور شد برای جلوگیری از فروپاشی اجتماعی، عملاً از جنگ تجاری با چین عقب‌نشینی کند؛ یعنی یکی از مهم‌ترین ابزارهای قدرت خود در شرق آسیا را بدون درگیری، از دست بدهد. این دقیقاً همان «مرگ با هزاران برش» بود؛ تحمیل هزینه‌های مداوم و کوچکی که در مجموع، قدرت مانور مالی و سیاسی دولت آمریکا را سلب می‌کرد.
در چنین شرایطی، گزینه‌های نظامی باقی‌مانده برای ترامپ یا پوچ بودند یا خودکش. تحلیلگران واشنگتن پست صریحاً نوشتند که ترامپ گزینه نظامی خوبی برای «پایان دادن به کار» در ایران ندارد. تصرف جزیره خارک؟ هزاران تفنگدار دریایی روی جزیره‌ای کوچک، تنها پانزده مایل با خاک ایران، اهداف آسانی برای حملات موشکی و پهپادی بودند. تصرف اورانیوم غنی‌شده؟ عملیاتی که هزاران سرباز را هفته‌ها در دل کشور متخاصم گیر می‌انداخت و بی‌شک پرهزینه‌ترین و پرمخاطره‌ترین عملیات تاریخ آمریکا بود. بازگشایی نظامی تنگه هرمز؟ یک ناو هواپیمابر با هشتاد فروند جنگنده، دوازده ناوچه، شش مین‌روب، هفتاد و پنج هواپیمای نیروی هوایی و ده هزار سرباز؛ آن هم در آب‌های تنگ و کم‌عمق، با زمان واکنش کم و در معرض حملات قایق‌های تندرو و موشک‌های کوتاه‌برد. حتی یک پهپاد ایرانی که به نفتکش مورد حمایت آمریکا اصابت می‌کرد، می‌توانست کل عملیات را به هم بریزد.
مهم‌ترین دستاورد این جنگ برای ایران، شاید چیزی نبود که در میدان نبرد به دست آمد، بلکه چیزی بود که در ذهن دشمن جا افتاد: هیمنه شکست‌ناپذیری آمریکا برای همیشه فرو ریخت. ایرانی‌ها نشان دادند که نه تنها توان ایستادگی دارند، بلکه می‌توانند هزینه‌های سنگینی را به بزرگترین قدرت نظامی جهان تحمیل کنند؛ هزینه‌هایی که هر روز ادامه جنگ را برای واشنگتن دشوارتر، پرخرج‌تر و از نظر سیاسی پیچیده‌تر می‌کند. ترامپ که تصور می‌کرد جنگ را خیلی زود تمام خواهد کرد، حالا با واقعیتی تلخ روبه‌رو شده بود: نه می‌تواند تهدید را بردارد و واقع‌بین شود و نه تهدیدهای او ثمری دارد. این، همان مخمصه راهبردی است که در آن گرفتار آمده؛ مخمصه‌ای که حتی شروع یک جنگ جدید هم راه‌حلی برای آن نیست، جز اینکه خسارتی دیگر به ایران وارد کند و سپس با همان ادعای توخالی پیروزی، از در عقب خارج شود.