بحران مشروعیت و فروپاشی روایت آمریکا در جنگ ایران

شما اینجا هستید

بحران مشروعیت و فروپاشی روایت آمریکا در جنگ ایران
 
در طول تاریخ روابط بین‌الملل، هیچ کشوری به اندازه ایالات متحده آمریکا از ابزار زبان و روایت‌سازی برای شکل‌دهی به تصورات جهانی استفاده نکرده است. واشنگتن با مهارتی کم‌نظیر، خود را به عنوان مدافع دموکراسی، عدالت و حقوق بشر معرفی کرده و کشورهای مخالف خود را با برچسب‌هایی چون «رژیم»، «دیکتاتوری» و «تهدید» از مشروعیت سیاسی و اخلاقی تهی ساخته است. اما جنگ اخیر علیه ایران، این ساختار روایتی را به شدت متزلزل کرده و حتی تحلیلگران آمریکایی را نیز به اعترافاتی وادار کرده که پیش از این غیرقابل تصور بود. این محور تحلیلی به بررسی سه بعد مهم از بحران هویتی و مشروعیتی آمریکا در جنگ اخیر می‌پردازد.
دنیای سیاست آمریکا در دوره ترامپ، به فضایی تبدیل شده که در آن مرزهای اخلاقی، قانونی و سیاسی به طور کامل محو شده‌اند. آنچه اکنون از پشت پرده قدرت در واشنگتن آشکار می‌شود، تصویری است که حتی منتقدان سرسخت آمریکا نیز انتظار نداشتند ببینند. پرونده اپستین، دلال جنسی مشهور، یکی از آن رسوایی‌هایی است که ابعاد آن هر روز گسترده‌تر می‌شود و رابطه مستقیمی با ارکان قدرت در آمریکا دارد. گزارش‌های منتشر شده حاکی از تکرار بیش از ۳۸ هزار مرتبه نام ترامپ در پرونده جرایم اپستین است. این رقم، صرفاً یک عدد نیست؛ بلکه نشان‌دهنده عمق ارتباط میان بالاترین سطح حکومت آمریکا و شبکه‌های جنایتکار سازمان‌یافته است. نشریه نیویورک پست در گزارشی با اشاره به اذعان و تأیید گفته‌های یکی از قربانیان پرونده اپستین تأکید کرده که ترامپ به یک دختربچه ۱۳ ساله تجاوز کرده است.
اما این تنها بخشی از چهره واقعی حاکمان کنونی آمریکا است. در خبر دوم که آن نیز بسیار جنجالی بوده، این مسأله فاش شده که یک کارگزار مرتبط با پیت هگست وزیر جنگ آمریکا تلاش کرده کمی پیش از حمله آمریکا و رژیم صهیونیستی به ایران، میلیون‌ها دلار در یک صندوق قابل معامله متمرکز بر صنایع دفاعی متعلق به بلک‌راک سرمایه‌گذاری کند. این صندوق شامل شرکت‌های بزرگ دفاعی است که از هزینه‌های نظامی سود می‌برند. این دو رویداد نشان می‌دهد حاکمان کنونی آمریکا افرادی به شدت فاسد و تبهکار هستند که هیچ چیز جز منافع شخصی آنها برایشان مهم نیست. افرادی که سابقه سیاهی دارند و صرفاً با نمایش و تبلیغات است که سعی دارند خود را حافظ منافع ملی و ملت آمریکا معرفی کنند.
نکته مهم اینکه حضور این قبیل افراد در رأس هرم قدرت سیاسی در آمریکا از سقوط تاریخی این کشور خبر می‌دهد و در واقع وضعیت به قدری در این کشور خراب شده که مشتی پدوفیلی و کلاهبردار توانسته‌اند گلوگاه‌ها و کرسی‌های قدرت را قبضه کنند. در واقع، آنچه اکنون در آمریکا شاهد آن هستیم، نه یک دولت دموکراتیک، بلکه شبکه‌ای از مافیای سیاسی-اقتصادی است که با استفاده از ابزارهای رسانه‌ای و تبلیغاتی، خود را به عنوان مدافع ارزش‌ها معرفی می‌کند.
قدرت، پیش از آنکه بر خاک مسلط شود، بر واژه‌ها مسلط می‌شود. این اصل قدیمی‌ترین قاعده سلطه است که با نام‌گذاری‌هایی که قدرت‌های مسلط انجام می‌دهند، به هر چه بخواهند جایگاه می‌بخشند. از منظر گرامشی، هژمونی هرگز فقط با زور عریان، ارتش، سرمایه یا ابزار سرکوب دوام نمی‌آورد، بلکه در سطح زبان، معنا و رضایت نیز خود را بازتولید می‌کند. هژمون برای تثبیت سلطه‌اش، دستگاه نام‌گذاری ویژه‌ای می‌سازد. به نیروهای همسو عنوان «متحد» می‌دهد تا وابستگی را همکاری جلوه دهد و مخالفانش را «رژیم» می‌خواند تا آنان را از مشروعیت سیاسی و اخلاقی تهی کند.
جمهوری اسلامی ایران یکی از آشکارترین قربانیان این مهندسی واژگانی بوده است. سال‌هاست که در ادبیات سیاسی آمریکا و متحدانش، از عنوانی برای ایران استفاده می‌شود که بی‌توجه به ساختار و فرآیندهای حکمرانی، قرار است از همان ابتدا، آن را در موضعی فروتر بنشاند. اکنون اما زمان آن رسیده که این معادله را برعکس کنیم. آمریکا نام یک دولت نیست؛ یک منطق پایدار سلطه است. اگر تاریخ دو سده اخیر را ورق بزنیم، با قدرتی روبه‌رو می‌شویم که مداخله برایش نه استثنا، بلکه بخشی از عادت راهبردی بوده است. تعبیر «رژیم آمریکا» دقیق‌تر از به کار بردن کلمه دولت است. رؤسای جمهور عوض می‌شوند، لحن‌ها تغییر می‌کند، اما ساختار پابرجا می‌ماند: ساختار امنیت، سرمایه، رسانه، صنایع جنگی، شبکه‌های نفوذ و دستگاه روایت‌سازی.
یادداشت «چه کسی در جنگ ایران پیروز است؟» منتشرشده توسط اندیشکده آمریکایی CSIS نوشته دنیل بایمن، حاوی مجموعه‌ای از اعترافات مهم درباره برتری‌های راهبردی ایران و در مقابل، ضعف‌ها و محدودیت‌های ایالات متحده و رژیم صهیونیستی است. نخستین و شاید مهم‌ترین اعتراف، مربوط به بقای ساختار سیاسی ایران است. نویسنده به‌صراحت اذعان می‌کند علی‌رغم شهادت رهبری معظم و بخش قابل توجهی از فرماندهان ارشد، «تغییر رژیم» که یکی از اهداف حداکثری آمریکا بود، تحقق نیافته و «نظام همچنان کنترل محکمی بر قدرت دارد». در ادامه، نویسنده به‌طور ضمنی برتری ایران را در انتخاب و اجرای یک راهبرد مناسب برجسته می‌کند. او تصریح می‌کند هدف ایران «حفظ نظام» و «بازسازی بازدارندگی» است و تهران «به‌درستی معتقد است اگر بتواند از بمباران جان سالم به در برد، می‌تواند به بسیاری از اهداف خود دست یابد».
بایمن در بخش پایانی یادداشت، این واقعیت را آشکارتر بیان می‌کند و می‌نویسد «استراتژی ایران تحمل کردن، تحمیل هزینه و انتقال مرکز ثقل درگیری به خارج از میدان نبرد بوده» و تأکید می‌کند ایران در این مسیر «به موفقیتی معنادار دست یافته است». یکی از برجسته‌ترین جلوه‌های این برتری، نقش تنگه هرمز در معادله جنگ است. نویسنده اذعان می‌کند ایران با «مسدود کردن ترافیک در این گذرگاه حیاتی»، باعث «افزایش چشمگیر قیمت نفت، گاز و حتی کالاهای اساسی مانند کودهای شیمیایی» شده است. در کنار این، یادداشت به‌طور ضمنی به یک ضعف ساختاری دیگر آمریکا اشاره می‌کند؛ فرسایش ظرفیت نظامی در سایر مناطق جهان. نویسنده می‌نویسد آمریکا «مقادیر زیادی از مهمات دشوارجایگزین مانند موشک‌های تاماهاوک و رهگیرهای پاتریوت را مصرف کرده» و این امر موجب شده سایر جبهه‌ها، از اروپا تا آسیا، با کمبود مواجه شوند. در نهایت، مهم‌ترین جمع‌بندی نویسنده در جمله‌ای نهفته است که می‌گوید: «جنگ‌ها صرفاً با معیارهای میدان نبرد تعیین نمی‌شوند».
آنچه این سه محور نشان می‌دهد، فرآیند همزمان فروپاشی روایت آمریکا و بازسازی هویت مقاومت است. در سطح نخست، چهره واقعی حاکمان آمریکا آشکار شده و نشان داده شده که این افراد نه تنها مشروعیت اخلاقی ندارند، بلکه در ارتکاب به جنایات بزرگ نیز پیشگام هستند. در سطح دوم، ابزار زبان که سال‌ها توسط غرب برای تحقیر ایران استفاده شده، اکنون به عنوان سلاحی علیه خود غرب بازگردانده شده است. و در سطح سوم، حتی تحلیلگران نزدیک به ساختار قدرت آمریکا نیز به شکست راهبردی واشنگتن اعتراف کرده‌اند. جنگ ایران، نقطه عطفی در تاریخ روابط بین‌الملل است که نشان داد دیگر نمی‌توان با اتکا به قدرت نظامی و تبلیغات، روایت‌های یکجانبه را به جهان تحمیل کرد. ایران نه تنها در میدان نظامی پیروز شده، بلکه در عرصه روایت‌سازی نیز توانسته استقلال خود را به اثبات برساند.