بازی جدید غرب آسیا؛ وقتی یک تنگه باریک، ابرقدرتها را به زانو درمی‌آورد

شما اینجا هستید

بازی جدید غرب آسیا؛ وقتی یک تنگه باریک، ابرقدرتها را به زانو درمی‌آورد
 
برای دهه ها، نظم بینالمللی بر این فرض استوار بود که قدرت یعنی ناوهای هواپیمابر، پایگاههای نظامی فرامرزی و بودجه های نجومی تسلیحاتی. آمریکا با تکیه بر همین مؤلفه ها، خود را پلیس جهان و ضامن امنیت آبراههای راهبردی معرفی میکرد. اما تحولات ماههای اخیر در غرب آسیا، این فرضیه قدیمی را یکباره فرو ریخت. ایران با درک عمیق از جغرافیای قدرت، بازی را عوض کرد. او نشان داد که گاهی یک نقطه باریک آبی – به عرض چند ده کیلومتر – میتواند تمام معادلات اقتصادی و نظامی یک ابرقدرت را مختل کند.
آنچه امروز در تنگه هرمز میگذرد، صرفاً یک نمایش نظامی یا یک درگیری موضعی نیست. این یک جنگ محاسباتی تمام عیار است. ایران با تکیه بر یک اصل ساده اما کشنده – «من میتونم ببندم، حتی اگر نبندم» – موفق شده عدم قطعیتی پایدار در بازارهای جهانی انرژی ایجاد کند. قیمت نفت و گاز به سطوح بی سابقهای رسیده، شرکتهای بیمه از افزایش ریسکها به ستوه آمدهاند و کشورهای اروپایی که زمانی تحریمهای نفتی علیه ایران را طراحی میکردند، امروز خودشان التماس میکنند که کاش کسی در هرمز را باز بگذارد.
اما نکته جالبتر این است که ایران این توانمندی را نه از طریق تقابل مستقیم و متقارن، بلکه با خلاقیت استراتژیک به دست آورده است. به جای رقابت در ساخت ناوهای گرانقیمت و هواپیماهای پرهزینه، تهران روی «قدرتهای نامتقارن» سرمایهگذاری کرد: موشکهای کوتاهبرد اما دقیق، پهپادهای انتحاری ارزانقیمت، و مهمتر از همه، کنترل اطلاعاتی و عملیاتی بر یک شاهرگ حیاتی. این یعنی دشمن برای مقابله با هر تهدید کوچک، مجبور است میلیاردها دلار هزینه کند، در حالی که ایران با کسری از آن بودجه، همان نتیجه را میگیرد.
یکی از مبتکرانهترین مؤلفههای استراتژی ایران، ایجاد یک «اکوسیستم بازدارندگی» در سطح منطقه است. این اکوسیستم دیگر تنها محدود به مرزهای ایران نیست. از یمن در جنوب غربی تا لبنان در شمال غربی، شبکهای از بازیگران همسو شکل گرفته که هرکدام میتوانند یک گلوگاه راهبردی را هدف قرار دهند. انصارالله در بابالمندب، حزبالله در شمال فلسطین اشغالی، و مقاومت عراق در شرق سوریه، همگی در یک معماری هماهنگ عمل میکنند. اگر تنگه هرمز قلب این سیستم است، بابالمندب شریان حیاتی مکمل آن محسوب میشود. بستن همزمان این دو نقطه، یعنی قطع تقریباً ۳۵ درصد از انرژی جهان؛ عددی که هیچ اقتصادی توان تحمل آن را ندارد.
این ساختار غیرمتمرکز، یک مزیت کلیدی دیگر هم دارد: هزینهزایی تصاعدی برای دشمن. آمریکا اگر بخواهد تهدید بابالمندب را خنثی کند، باید ناوهای خود را به دریای سرخ بفرستد و هزینههای لجستیکی سرسامآوری را متحمل شود. اگر بخواهد تهدید هرمز را مهار کند، باید ناوگان پنجم خود را در بحرین تقویت کند. اما هر بار که یک جبهه مهار میشود، دو جبهه دیگر فعالتر میشوند. این یعنی واشنگتن در دامی افتاده که خودش طراحی نکرده است.
یکی از مهمترین دستاوردهای ایران، انتقال جنگ از سنگرهای خط مقدم به ذهن تصمیمگیرنده آمریکایی است. تحلیل اخیر والاستریت ژورنال که اعتراف کرده «ترامپ اسیر ترسهای درونی خویش است»، دقیقاً گواه همین مدعاست. نوسانات رفتاری رئیس جمهور آمریکا – یک روز تهدید به حمله، روز دیگر ادعای توافق – نشانهای از یک بحران جدیتر در ساختار تصمیمگیری واشنگتن است. ایران با ایجاد این ابهام راهبردی، موفق شده هزینه هرگونه اقدام نظامی را به سطحی برساند که حتی یک رئیسجمهور ماجراجو هم جرأت تصمیمگیری قاطع را نداشته باشد.
در این میان، نقش «زمان» را نباید نادیده گرفت. بازدارندگی ایران یک شبه ساخته نشده و یکشبه هم از بین نمیرود. برخلاف عملیاتهای نظامی کوتاهمدت که با یک آتش بس تمام میشوند، تهدید بر گلوگاه های دریایی یک بازدارندگی بلندمدت ایجاد میکند. بازارهای انرژی و بیمه های دریایی ماهها در حالت شوک باقی میمانند. سرمایه گذاران از منطقه فرار میکنند، هزینه های حمل ونقل چند برابر میشود، و دولتها مجبور به آزادسازی ذخایر استراتژیک خود میشوند. همه اینها یعنی فشار روانی و اقتصادی، تدریجاً به فشار سیاسی در داخل کشورهای متجاوز تبدیل خواهد شد.
تاریخ همیشه پر از تکرار است. در سال ۱۹۵۶، بریتانیا در بحران کانال سوئز با تمام قدرت نظامی خود مقابل جمال عبدالناصر ایستاد، اما در نهایت مجبور به عقبنشینی شد. آن لحظه، پایان نمادین امپراتوری بریتانیا بود. امروز بسیاری از تحلیلگران بحران هرمز را «لحظه سوئز آمریکا» مینامند. زیرا واشنگتن در دوگانه دشواری گرفتار شده: اگر بماند و درگیری را ادامه دهد، هزینههای مالی و جانی غیرقابلتحملی خواهد پرداخت. اگر عقبنشینی کند، اعتبار خود را نزد متحدان منطقهایاش از دست خواهد داد. در هر دو حالت، ایران برنده میدان است.
اما شاید مهم‌تر از همه، تغییر نگاه کشورهای عربی به آمریکا باشد. ریاض، ابوظبی و دوحه به تدریج دریافته‌اند که چتر امنیتی واشنگتن نه‌تنها سوراخ شده، بلکه خود عاملی برای بحرانآفرینی است. این کشورها امروز به دنبال شرکای جایگزین – مانند چین و روسیه – هستند و حتی در مواردی با ایران به تفاهم رسیدهاند. این یعنی هژمونی آمریکا در غرب آسیا، دیگر آن اعتبار سابق را ندارد.آنچه ایران به جهان نشان داد، فراتر از یک پیروزی نظامی یا دیپلماتیک است. او اثبات کرد که در قرن بیستویکم، قدرت دیگر فقط به تعداد بمبها و ناوها نیست. گاهی یک ایده هوشمندانه، یک درک عمیق از جغرافیا، و یک شبکه غیرمتمرکز از متحدان، میتواند بیشتر از یک ابرقدرت مسلح اثرگذار باشد. معادله هرمز برای همیشه تغییر کرد. دیگر هیچ کشوری نمیتواند با خیال راحت از کنار حق حاکمیت ایران بر آبهای سرزمینیاش عبور کند. و این، شاید بزرگترین دستاورد استراتژیک جمهوری اسلامی در پنج دهه اخیر باشد.