بازنده‌ای به نام ترامپ؛ چگونه آتش‌بس یک‌جانبه پایان یک فاجعه برنامه‌ریزی‌شده بود

شما اینجا هستید

بازنده‌ای به نام ترامپ؛ چگونه آتش‌بس یک‌جانبه پایان یک فاجعه برنامه‌ریزی‌شده بود
 
در یکی از عجیب‌ترین صحنه‌های تاریخ نظامی آمریکا، دونالد ترامپ، رئیس‌جمهوری که با وعده «پایان دادن به جنگ‌های » بر سر کار آمده بود، خود را در جنگی گرفتار دید که نه می‌توانست آن را ببرد و نه می‌توانست با آبرومندی از آن خارج شود. آنچه در پنجاه روز درگیری میان جمهوری اسلامی ایران و آمریکا رخ داد، چیزی فراتر از یک تقابل نظامی معمولی بود؛ این یک شکست پارادایمیک در تمام محورهای محاسباتی غرب بود.
داستان از جایی آغاز شد که ترامپ تصور می‌کرد با تهدید و چند عملیات نمایشی می‌تواند ایران را در کمتر از سه روز به زانو درآورد. تیم مشاوران او -که به نظر می‌رسید بیش از آنکه استراتژیست باشند، انعکاس‌دهنده توهمات یک رئیس‌جمهور خودشیفته بودند- دو سناریو طراحی کرده بودند. سناریوی اول مبتنی بر ایده «شوک و هیبت» بود: با حذف فیزیکی رهبران ارشد و بمباران گسترده، نظام ظرف ۷۲ ساعت فرو می‌پاشد. سناریوی دوم، نقشه‌ای چهارهفته‌ای برای تضعیف تدریجی توان موشکی و دریایی ایران و سپس ورود گروهک‌های تجزیه‌طلب.
اما واقعیت میدان، همانطور که همیشه برای قدرت‌های متکبر رخ می‌دهد، هیچ شباهتی به تخیلات کاخ سفید نداشت. ایران در همان ساعات اولیه، نه تنها همه پایگاه‌های آمریکا در منطقه را هدف قرار داد، بلکه مهم‌ترین برگ برنده را از کف ترامپ ربودیعنی تنگه هرمز بسته شد. ناگهان، جنگی که قرار بود یک نمایش سریع قدرت باشد، به یک کابوس لجستیک برای کل اقتصاد جهانی تبدیل شد. شش هفته بعد، آمریکا در حالی به استقبال آتش‌بس می‌رفت که هیچ‌یک از اهداف اعلامی خود را محقق نکرده بود. نه تغییری در رژیم ایران رخ داده بود، نه برنامه هسته‌ای متوقف شده بود و نه حتی توانسته بودند تنگه را باز کنند. بدتر از همه، ترامپ فهمیده بود که جنگ را باخته است، اما جرات اعلام آن را نداشت. اینجا بود که بازی پوکری او آغاز شد؛ بازی که در نهایت به تحقیرآمیزترین عقب‌نشینی تاریخ ریاست‌جمهوری آمریکا انجامید.
ترامپ در طول این پنجاه روز، الگوی رفتاری شیزوفرنیک‌ای از خود نشان داد. صبح تهدید می‌کرد «تمدن ایران را نابود می‌کند»، ظهر از تمایل به مذاکره بدون پیش‌شرط می‌گفت و شب آتش‌بس را تمدید می‌کرد. تحلیلگران شش جبهه متوالی را در این جنگ شناسایی کردند: از پایگاه‌های نظامی آمریکا در منطقه و کردستان عراق گرفته تا سرزمین‌های اشغالی و خیابان‌های ایران. در همه این جبهه‌ها، آمریکا یا شکست خورد یا به بن‌بست رسید. حالا نوبت به جبهه هفتم رسیده بود: جبهه جنگ اراده‌ها. جبهه‌ای که در آن، ترامپ امید داشت اختلافات داخلی و فشار اقتصادی بتواند جایی را باز کند که موشک‌های کروز نتوانسته بودند. اما دقیقاً در همین نقطه بود که معمای اصلی خود را نشان داد. ترامپ برای خروج از جنگ، به یک «دستاورد» نیاز داشت تا بتواند به مردم آمریکا بفروشد. او نمی‌توانست در حالی که تنگه هرمز همچنان در اختیار ایران است، بگوید «ما پیروز شدیم». از سوی دیگر، ادامه جنگ نیز غیرممکن بود، چون بازارهای جهانی در آستانه فروپاشی بودند و قیمت نفت به بالای صد دلار نزدیک می‌شد. کویت وضعیت اضطراری اعلام کرده بود، زنجیره تأمین غلات در جهان مختل شده بود و حتی رقبای سیاسی ترامپ در داخل آمریکا از او می‌خواستند استعفا دهد.
در این فضای بن‌بست کامل، ایران شرط خود را گذاشت: تا محاصره دریایی برداشته نشود و کشتی‌های توقیف شده آزاد نشوند، هیچ مذاکره‌ای در کار نیست. آمریکا ابتدا تلاش کرد با بلوف‌های رسانه‌ای و القای اینکه ایران به همه خواسته‌ها تن داده، جو را تغییر دهد. اما کارشکنی‌های ترامپ -که در میانه مذاکرات مدعی شد ایران تسلیم شده است- مذاکرات را به بن‌بست کشاند. تیم ایرانی از حضور در اسلام‌آباد خودداری کرد و ترامپ در یک موقعیت بی‌سابقه گیر افتاد. نقطه عطف ماجرا زمانی فرا رسید که ترامپ در ساعات پایانی آتش‌بس، ابتدا قسم خورد آن را تمدید نخواهد کرد، سپس در اقدامی که رسانه‌ها «سریع‌ترین عقب‌نشینی تاریخ» نامیدند، آتش‌بس را «به صورت نامحدود» اعلام کرد. اما نه تنها هیچ مقام ایرانی در پاکستان حاضر نشد، بلکه ایران اعلام کرد که حتی حاضر به بحث درباره مذاکرات نیست مگر آنکه محاصره دریایی به طور رسمی و علنی لغو شود.
این رفتار ترامپ، از منظر استراتژیک، چند لایه داشت. از یک سو، او تلاش می‌کرد زمان بخرد تا شاید بتواند راهی برای خروج از باتلاق بیابد. از سوی دیگر، با اعلام آتش‌بس یک‌جانبه، می‌خواست این روایت را بسازد که «طرف صلح» اوست و ایران است که مانع مذاکره است. اما این ترفند رسانه‌ای نیز کارساز نبود، زیرا همه ناظران جهانی می‌دیدند که محاصره دریایی همچنان پابرجاست و تنگه همچنان بسته.
چرا ترامپ اینقدر ناامیدانه به آتش‌بس چسبیده بود؟ پاسخ ساده است: او دیگر هیچ کارتی برای بازی نداشت. سناریوی نظامی به شکست انجامیده بود. سناریوی مذاکره نیز به دلیل زیاده‌خواهی‌های خودش و بی‌اعتمادی کامل ایران، به بن‌بست رسیده بود. تنها گزینه باقی‌مانده، «نه جنگ نه صلح» بود؛ وضعیتی که در آن سایه جنگ حفظ می‌شد تا شاید ایران در اثر فرسایش اقتصادی عقب‌نشینی کند. اما این هم یک توهم بود، چون ایران نشان داده بود که می‌تواند ماه‌ها در محاصره دوام بیاورد.
آنچه در این پنجاه روز رخ داد، چیزی فراتر از یک شکست نظامی بود. این یک فروپاشی کامل در محاسبات استراتژیک آمریکا بود. ترامپ که با ادعای «معامله‌گر بزرگ» وارد صحنه شده بود، خود در بدترین معامله تاریخ اسیر شد: جنگی که نمی‌توانست ببرد، صلحی که نمی‌توانست امضا کند و خروجی که نمی‌توانست آبرومندانه باشد.
مهم‌ترین درس این ماجرا، شاید این باشد که آمریکا نه در میدان، که در اتاق فکر شکست خورد. فرماندهانی که هنوز درگیر توهمات جنگ ویتنام و عراق بودند، نتوانستند ایران جدید را درک کنند. ترامپ نیز آنقدر درگیر معادلات شخصی و فرار از رسوایی‌های داخلی بود که فراموش کرد با چه حریفی روبه‌روست.