باتلاق ایران؛ از توهم پیروزی سریع تا کابوس خروج بیآبرو
هر امپراتوری در مسیر زوال خود، لحظاتی را تجربه میکند که تاریخ با تمام سنگینی خود بر شانههایش مینشیند. برای آمریکا، جنگ فرضی با ایران در سال ۲۰۲۶، یکی از همان لحظات است؛ نقطهای که در آن، توهم «پیروزی سریع» جای خود را به کابوس «خروج بیآبرو» میدهد. اما برای درک عمق این فاجعه، باید فراتر از آمار و ارقام رفت و الگوی تکرارشوندهای را بازشناخت که آمریکا را از ویتنام تا عراق و افغانستان، و اکنون تا ایران، در یک چرخه بیپایان از شکست گرفتار کرده است.
قبل از پرداختن به سناریوهای پیش رو، لازم است یک بیماری مزمن در ساختار تصمیمگیری آمریکا را بشناسیم: «بیماری پیروزی». این اصطلاح به اعتمادبهنفس خطرناک و غرور کاذبی اشاره دارد که پس از یک رشته پیروزیهای قاطع -معمولاً علیه دشمنانی بسیار ضعیفتر- در میان رهبران و ژنرالهای آمریکایی شکل میگیرد. آنها تصور میکنند هر ارتشی، هر کشوری و هر جنگی شبیه به جنگ قبلی است. همین توهم بود که آنها را در ویتنام، در باتلاق جنگهای چریکی گرفتار کرد؛ همان توهمی که در عراق، مجسمه صدام را فرو ریخت، اما نتوانست ثبات را به بغداد بازگرداند؛ و همان توهمی که اکنون، در ایران، آنها را به عمیقترین شکست استراتژیک تاریخشان کشانده است. در ویتنام، آمریکا تقریباً از همه ابزارهای موجود در زرادخانه خود استفاده کرد؛ از بمبافکنهای بی۵۲ تا عوامل شیمیایی. ۵۸ هزار سرباز آمریکایی جان خود را از دست دادند و صدها هزار نفر دیگر پس از بازگشت، قربانی خودکشی و اختلالات روانی شدند. اما نتیجه چه بود؟ خروج بالگردها از پشتبام سفارت آمریکا در سایگون، در حالی که پرچم آمریکا در کیسه زباله فرو رفته بود. در عراق و افغانستان نیز همین الگو تکرار شد: شروع پرزرقوبرق، میانهروی در باتلاق، و پایان با خروج شرمآور.
حالا، ایران در مسیر همین الگو حرکت میکند. با این تفاوت که این بار، دشمن بسیار پیچیدهتر، توانمندتر و هوشمندتر از هر مورد قبلی است. سوال این است: در چنین شرایطی، چه سناریوهایی پیش روی آمریکا قرار دارد؟
سناریوی اول: تداوم مذاکرات با پذیرش واقعیتهای میدان
این سناریو که خوشبینانهترین گزینه برای کاخ سفید است، مستلزم یک تغییر پارادایم اساسی در طرز فکر آمریکاست. آنها باید بپذیرند که در میدان شکست خوردهاند و آنچه را با زور به دست نیاوردهاند، نمیتوانند سر میز مذاکره به دست آورند. در این سناریو، دو حالت متصور است: توافق محدود یا توافق جامع.
توافق محدود به معنای مدیریت تنش بدون حل مسائل اساسی است. در این حالت، آمریکا میپذیرد که تنگه هرمز تحت کنترل ایران بماند و در مقابل، ایران نیز از تشدید بیشتر درگیری خودداری میکند. این گزینه برای هر دو طرف هزینههای کمتری دارد، اما برای آمریکا یک «شکست پنهان» محسوب میشود، زیرا به معنای رسمیت بخشیدن به واقعیت جدیدی است که در آن ایران، بدون دادن امتیاز هستهای یا موشکی، به بزرگترین اهرم فشار ژئوپلیتیک منطقه دست یافته است.
توافق جامع اما، نیازمند پذیرش کامل شکست از سوی آمریکاست؛ چیزی که شخصیتی مانند ترامپ -با آن خودشیفتگی بیمارگونه- قادر به انجام آن نیست. چنین توافقی باید شامل رفع کامل تحریمها، لغو محاصره دریایی، و تضمینهای عملی برای عدم تکرار خروج یکجانبه از توافقها باشد. با توجه به سابقه نقض عهد آمریکا -از برجام گرفته تا آتشبسهای متعدد- رسیدن به چنین توافقی تقریباً غیرممکن به نظر میرسد.
سناریوی دوم: ازسرگیری جنگ با شدت بیشتر
این سناریو که بازتابی از رفتارهای هیستریک ترامپ در ساعات پایانی آتشبس بود، از منطق «یا همه چیز یا هیچ چیز» تبعیت میکند. ایده پشت آن ساده است: اگر نمیتوانیم با جنگ محدود پیروز شویم، بیایید جنگ را گسترش دهیم. اما این سناریو، دو مشکل اساسی دارد.
اول، آمریکا در طول پنجاه روز جنگ، تقریباً همه گزینههای نظامی خود را امتحان کرده است. از حملات هوایی گسترده گرفته تا عملیات ویژه زمینی (مثل ماجرای اصفهان برای ربایش اورانیوم) و حتی تهدید به نابودی زیرساختها. هیچکدام کارساز نبود. نیروی هوایی ایران از بین نرفته، نیروی دریایی منهدم نشده، و توان موشکی و پهپادی همچنان پابرجاست. شروع مجدد جنگ، صرفاً به معنای بازگشت به همان نقطهای است که آمریکا در هفته چهارم به آن رسیده بود: بنبست.
دوم، هزینههای اقتصادی و سیاسی یک جنگ گستردهتر، برای آمریکا فاجعهبار خواهد بود. با بسته بودن تنگه هرمز، قیمت نفت به بالای صد دلار نزدیک شده، بنزین در آمریکا ۴۰ درصد گران شده، و زنجیره تأمین کالاهای اساسی در آستانه فروپاشی است. ادامه جنگ، به جای افزایش فشار بر ایران، اقتصاد جهانی را از نفس میاندازد و محبوبیت ترامپ -که از ۷۵ درصد ابتدای جنگ به زیر ۲۰ درصد سقوط کرده- را به صفر میرساند.
سناریوی سوم: «نه جنگ، نه صلح»؛ دام فرسایشی دشمن
این سناریو که ترجیح آشکار آمریکا در هفتههای اخیر بوده، از همه خطرناکتر است. در این وضعیت، آمریکا تلاش میکند بدون اعلام رسمی پایان جنگ، خود را از درگیری مستقیم خارج کند، اما همزمان «سایه جنگ» را بر سر ایران حفظ نماید. ابزارهای این سناریو عبارتند از: حفظ محاصره دریایی، تشدید تحریمهای اقتصادی، جنگ امنیتی و عملیاتهای سایبری، و مهمتر از همه، بمباران روانی رسانهای برای القای ناامیدی و فرسایش سرمایه اجتماعی. هدف این سناریو، زدن در نقطهای است که موشکها به آن دسترسی ندارند: اقتصاد و روحیه مردم. آمریکا محاسبه کرده که شاید نتواند ایران را در میدان شکست دهد، اما میتواند آن را در یک فرسایش طولانی خسته کند. ناترازیهای اقتصادی، مشکلات معیشتی، و فشار روانی «وضعیت معلق» میتواند تدریجاً همبستگی ملی را تحلیل ببرد و زمینه را برای نفوذ و آشوب فراهم آورد.
اما این سناریو نیز بر یک اشتباه محاسباتی بزرگ استوار است. ایرانیها سابقه دههها تحریم و فشار را در کارنامه خود دارند. آنها در سختترین شرایط نیز نشان دادهاند که «تابآوری» یک واژه انتزاعی نیست، بلکه یک خصلت ملی است. اقتصاد ایران، با همه مشکلاتش، ثابت کرده که میتواند با تکیه بر توان داخلی و کریدورهای جایگزین -از همسایگان شمالی گرفته تا کریدور شمال-جنوب- فشارهای خارجی را مدیریت کند. علاوه بر این، مردم ایران در آزمون پنجاه روزه جنگ، آرامش و عقلانیتی از خود نشان دادند که هیچ مدل اقتصادی غربی قادر به پیشبینی آن نبود.


