ایران؛ ملتی که باید از نو شناخته شود
جنگ علیه ایران، نه یک عملیات نظامی ساده، بلکه آزمونی بزرگ برای محاسبات راهبردی آمریکا و متحدانش بود. آنچه اکنون آشکار شده، این است که طراحان جنگ با یک خطای طبقهبندی اساسی مواجه بودند: قیاس نادرست ایران با کشورهایی چون عراق و لیبی. این خطا، پیامدهایی داشته که اکنون در میدان جنگ آشکار شده است.ایران با وجود نارضایتیهای داخلی، بر بستری از هویت ملی، تجربه تاریخی و ایدئولوژی انقلابی بنا شده است. تجربه جنگ 8 ساله با عراق، تحریمهای طولانیمدت و فشارهای خارجی، نوعی «تابآوری ملی» ایجاد کرده که در برابر شوکهای خارجی بهراحتی فرو نمیپاشد. برخلاف انتظار طراحان جنگ، حملات به ساختار رهبری نهتنها به فروپاشی منجر نشد، بلکه به تقویت روایت مقاومت انجامید.
این الگو در تاریخ جنگهای مدرن بارها مشاهده شده است: فشار خارجی در جوامع دارای هویت ملی قوی، اغلب به انسجام داخلی بیشتر منجر میشود. فرهنگ سیاسی ایران نیز بهشدت متأثر از رویدادهایی مانند کودتای 1953 و جنگ با عراق است؛ تجربیاتی که مداخله خارجی را بهعنوان تهدیدی وجودی در حافظه جمعی تثبیت کردهاند. در چنین بستری، هر گونه حمله خارجی، نه عامل فروپاشی، بلکه محرک همبستگی ملی است.
تحولات میدانی نیز نشان دادهاند ارزیابیهای اولیه درباره آسیبپذیری ایران بیش از حد خوشبینانه بودهاند. بهرغم حذف برخی عناصر کلیدی، ایران توانسته است پاسخهای هماهنگ نظامی ارائه دهد، از حملات موشکی تا عملیات پهپادی علیه اهداف منطقهای. این واقعیت یک فرض کلیدی را باطل کرده است: اینکه یک «ضربه سر قطعکننده» میتواند به فروپاشی سریع سیاسی منجر شود. تجربه نشان میدهد ساختارهای حکمرانی در ایران، انعطافپذیرتر از آن هستند که با چنین تاکتیکهایی از هم بپاشند.
ترور هدفمند رهبر معظم ایران امام خامنه ای، یکی از پیامددارترین اقدامات ترور سیاسی حمایتشده توسط دولتها در عصر مدرن محسوب میشود. فارغ از هرگونه ارزیابی نسبت به سوابق حکمرانی رهبر معظم، حذف هدفمند یک رئیس دولت در حال خدمت بدون اعلام جنگ، بدون مجوز حقوقی و بدون هر گونه عمل قابل شناسایی تهاجمی از سوی ایران، نقض هنجارهای بنیادین نظم بینالمللی است.
ممنوعیت ترور رهبران خارجی، یک تشریفات دیپلماتیک نیست، بلکه هنجاری ساختاری است که بر حقوق بینالملل عرفی استوار بوده و فرسایش آن، پیامدهای نظاممند برای تمام دولتها به همراه دارد. پیشینهای که توسط این اقدام ایجاد شده، در دسترس هر دولتی قرار دارد که توانایی لازم را بسیج کند و عادیسازی آن، یکی از بنیادیترین حفاظها در برابر تشدید درگیریهای بیندولتی به ابعاد وجودی را تضعیف میکند.
جنگ ایالات متحده و اسرائیل علیه ایران، از هر منظر راهبردی معنادار، بهطور ساختاری غیرقابل پیروزی است. این جنگ بدون اهداف منسجم آغاز شد، بر فرضیات نادرستی درباره شکنندگی جامعه ایران استوار شد، با موضعگیری راهبردی اسرائیل پیش رفت که نه برای مدیریت، بلکه برای حداکثرسازی تشدید درگیری طراحی شده بود و بدون توجه کافی به پویاییهای قدرتهای بزرگی اجرا شد که ناگزیر مسیر آن را شکل میدادند.
افزون بر این، این جنگ بدون مجوز حقوقی، بدون مشروعیت دموکراتیک و توسط افرادی آغاز شد که هزینههای انسانی پیامد آن را درک میکردند، اما فارغ از آن، اقدام به پیش بردن آن کردند. کشته شدن 168 کودک در مدرسه شجره طیبه، حاشیهای بر این درگیری نیست، بلکه مرکز ثقل اخلاقی آن است. جنگها آمار تولید میکنند اما این جنگ یک فاجعه مشخص، نامدار و مستند به تصویر را پدید آورده که افکار عمومی در سراسر جهان اسلام را به گونهای بسیج کرده است که هیچ پیامد نظامیای قادر به بازگرداندن آن نیست.
عمیقترین درس راهبردی این درگیری، درسی که سیاست خارجی آمریکا بارها از جذب آن در تاریخ معاصر خود امتناع ورزیده، این است که برتری نظامی، جایگزینی برای استراتژی سیاسی نیست. توانایی ویران کردن، به معنای توانایی حکمرانی نیست. ایران مسالهای نیست که با زور حلشدنی باشد، زیرا ایران صرفاً مجموعهای از اهداف نظامی نیست؛ ایران یک ملت است، با تمام عمق هویت، حافظه و مقاومتی که مفهوم ملت بودن ایجاب میکند.
این جنگ نه بهخاطر پیامدهای تاکتیکی فوری، بلکه بهخاطر آنچه درباره لحظه کنونی در تاریخ بینالملل آشکار میسازد، به یاد سپرده خواهد شد: محدودیتهای اقدام نظامی یکجانبه، تابآوری دولتهایی با هویتهای ملی عمیق، پیامدهای فاجعهبار رهبری بدون پاسخگویی، و بازتوزیع شتابان نفوذ راهبردی در جهانی که دیگر حول محور هژمونی آمریکا سازمادهی نشده است.


