از «نظام‌سازی» تا «تمدن‌آفرینی»؛ روایت یک پیوستگی راهبردی

شما اینجا هستید

از «نظام‌سازی» تا «تمدن‌آفرینی»؛ روایت یک پیوستگی راهبردی
 
برای درک ماهیت تحولات سیاسی-اجتماعی در ایران معاصر، شاید هیچ چیز به اندازه فهم نسبت میان سه دوره رهبری پس از پیروزی انقلاب اسلامی، آموزنده و سرنوشت‌ساز نباشد. این سه دوره، برخلاف تصور برخی ناظران سطحی که گمان می‌کنند هر کدام مقطعی مستقل و جداگانه است، در حقیقت حلقه‌های زنجیره‌ای به هم پیوسته هستند. زنجیره‌ای که یک سر آن به «نظام‌سازی» بنیادین توسط بنیانگذار انقلاب می‌رسد و سر دیگر آن به افق «تمدن‌آفرینی» در عصر رهبر سوم گره می‌خورد. آنچه در میانه این دو حلقه می‌درخشد، فصل «تحکیم و اقتدارسازی» تحت زعامت رهبر شهید است. این سه مرحله، روایتی واحد از یک اندیشه منسجم و یک مکتب زنده است که هرگز به یک فرد یا نسل خاص تعلق ندارد.
هنگامی که امام خمینی پرچم انقلاب را در برابر نظام پهلوی و وابستگی‌های شرق و غرب آن برافراشت، جهان در تب‌وتاب دو ابرقدرت می‌سوخت و گمان می‌رفت تنها دو راه بیش پیش روی ملت‌ها نیست: یا بلوک شرق به رهبری شوروی و یا بلوک غرب به سرکردگی آمریکا. اما امام نشان داد مسیر سومی نیز وجود دارد؛ مسیری که از متن فرهنگ بومی و دینی ایرانی-اسلامی می‌گذرد. ایشان به جای تکیه بر ایدئولوژی‌های وارداتی، به سراغ «فرهنگ غدیر» و «اصل امامت و ولایت» رفت و نظریه «ولایت فقیه» را به عنوان راهبرد اداره جامعه در عصر غیبت مطرح ساخت.
در این نگاه، حکومت صرفاً یک قرارداد اجتماعی یا ابزاری برای توزیع ثروت نیست، بلکه بستری برای رشد فضایل اخلاقی، اقامه قسط و عدل، و زمینه‌سازی برای ظهور حقیقت نهایی است. از این رو، ایشان در کنار تأکید بر «جمهوریت» و نقش تعیین‌کننده رأی مردم، بر «اسلامیت» نظام و لزوم تبعیت قوانین از موازین شرعی پافشاری کرد. این دو رکن (جمهوریت و اسلامیت) به گونه‌ای طراحی شدند که نه با یکدیگر در تعارض، بلکه مکمل هم باشند. مردم صاحبان اصلی انقلاب خوانده شدند و در عین حال، چارچوب ارزشی نظام توسط فقیهی جامع‌الشرایط حفظ می‌گردید.
 
این دوره، دوره «نظام‌سازی» بود. یعنی بنیان‌های نظری و ساختارهای کلان حکومت پایه‌ریزی شد. قانون اساسی به عنوان میثاق ملی تدوین گردید که در آن اصل ولایت فقیه به عنوان سکان‌دار کشتی انقلاب تثبیت شد. نهادهایی مانند سپاه پاسداران، جهاد سازندگی و صداوسیما شکل گرفتند تا هم دفاع از انقلاب ممکن شود و هم محرومیت‌زدایی و فرهنگ‌سازی. در واقع، امام نقش معمار را ایفا کرد؛ کسی که نقشه کلی ساختمان انقلاب را ترسیم نمود و ستون‌های اصلی آن را استوار ساخت.
پس از رحلت بنیانگذارانقلاب اسلامی، بسیاری از دشمنان داخلی و خارجی گمان بردند که این پایان کار انقلاب است. اما آن‌ها غافل از آن بودند که انقلاب اسلامی یک «شخص» نیست، یک «مکتب» است. انتخاب رهبر شهید توسط مجلس خبرگان، آغازگر فصلی تازه اما بر همان مبانی بود. تفاوت اساسی این دوره با دوره پیشین، در نوع چالش‌ها بود، نه در مبانی. اگر دوران امام، دوران پیروزی انقلاب و سپس جنگ نظامی تحمیلی هشت ساله بود، دوران رهبری شهید با پدیده‌هایی چون «تهاجم فرهنگی»، «جنگ نرم»، «تحریم‌های هوشمند» و «فتنه‌های ترکیبی» روبه‌رو شد.
در این دوره، نظام از مرحله «نظام‌سازی» به مرحله «تحکیم و اقتدارسازی» وارد شد. یعنی دیگر خبری از ساختن ارکان اولیه نبود؛ بلکه مسئله، مقاوم‌سازی این ارکان در برابر زلزله‌های پی در پی بود. ایشان با تأکید بر «اقتصاد مقاومتی»، به دنبال کاهش وابستگی کشور به نفت و درآمدهای ارزی بودند تا تحریم‌ها کارآمدی خود را از دست بدهند. با طرح «جهاد تبیین»، سعی در خنثی‌سازی جنگ شناختی دشمن داشتند و نشان می‌دادند که مهم‌ترین سرمایه یک ملت، «وحدت» و «انسجام» است، نه صرفاً تجهیزات نظامی یا ثروت‌های زیرزمینی.
همچنین، در این دوره بود که اندیشه «مقاومت» از یک مفهوم دفاعی، به یک راهبرد فرامنطقه‌ای تبدیل شد. رهبر شهید با صراحت تمام اعلام می‌داشت که مرزهای دفاع از انقلاب، تنها به جغرافیای ایران محدود نمی‌شود و حمایت از «مستضعفان عالم» و «جبهه مقاومت» در فلسطین، لبنان، سوریه و یمن، یک وظیفه شرعی و راهبردی است. همین رویکرد بود که باعث شد محور مقاومت به یکی از مهم‌ترین بازیگران معادلات غرب آسیا تبدیل شود و رژیم صهیونیستی پس از هفتاد سال، برای اولین بار احساس کند که هژمونی نظامی و امنیتی‌اش در خطر است.
 
اما شاید مهم‌ترین دستاورد این دوره، «تربیت نسل جدید انقلابی» بود. ایشان به خوبی دریافته بودند که تداوم انقلاب بدون انتقال اندیشه و روحیه جهادی به جوانان، ناممکن است. از این رو، بر حضور نسل جوان در عرصه‌های علمی، فرهنگی، سیاسی و نظامی تأکید می‌کردند و به آنها اعتماد به نفس می‌بخشیدند که «می‌شود» و «ما می‌توانیم». این سرمایه‌گذاری عظیم معنوی و فکری، دقیقاً همان چیزی بود که بعدها ثابت کرد انقلاب نه تنها پژمرده نمی‌شود، بلکه هر روز بالنده‌تر می‌گردد.
اکنون، در میانه جنگی دیگر و پس از شهادت امام خامنه ای قدس نفسه الذکیه، نظام جمهوری اسلامی وارد سومین فصل از حیات خود شده است. فصلی که با انتخاب به موقع و مدبرانه رهبر سوم توسط خبرگان رهبری، بار دیگر نشان داد سازوکار طراحی شده توسط امام (ره) چقدر هوشمندانه و کارآمد است. هیچ خلأیی ایجاد نمی‌شود و مسیر انقلاب با قوت بیشتری ادامه می‌یابد.
این دوره را می‌توان دوره «تمدن‌آفرینی» نامید. اگر در مرحله نخست، نظام ساخته شد، در مرحله دوم، نظام تحکیم و تثبیت شد، اکنون نوبت به آن رسیده است که جمهوری اسلامی به دنبال ارائه الگویی زیسته از جامعه مطلوب باشد؛ جامعه‌ای که در آن، علم و ایمان، پیشرفت مادی و تعالی معنوی، عدالت و آزادی، در کنار یکدیگر معنای عینی پیدا کنند. رهبر سوم که از همان آغاز، خود را وقف تداوم مکتب امام خمینی و رهبر شهید کرده‌اند، با شجاعت و حکمت، پرچم را بر دوش گرفته‌اند.
ایشان با تکیه بر همان اصول دیروز اما با زبانی متناسب با مخاطب امروز، مسیر را مشخص می‌کنند. تأکید بر «دانش‌بنیان کردن اقتصاد»، «عدالت اجتماعی مبتنی بر شایستگی»، «مردمی‌سازی حکمرانی»، و «تقویت بازدارندگی ملی در همه ابعاد»، از جمله خطوط قرمزی است که از بیانات ایشان استخراج می‌شود. همچنین، توجه ویژه به «وحدت ملی» به عنوان یک موهبت الهی، و هشدار نسبت به «نفوذ دشمن» در قالب عملیات روانی و جنگ ادراکی، نشان می‌دهد که ایشان به خوبی بر پیچیدگی‌های زمانه آگاه هستند.
آنچه در این سه فصل مشترک است، چیزی جز «استکبارستیزی»، «مردم‌باوری»، «اتکا به درون»، «عدالت‌گستری» و «دفاع از مظلوم» نیست. تفاوت‌ها تنها در «شیوه» و «ابزار» است، نه در «هدف» و «جهت». امام بنیان را ساخت، رهبر شهید طوفان‌ها را مهار کرد و ساختمان را استحکام بخشید، و اکنون رهبر سوم، نقشه راه رسیدن به «تمدن نوین اسلامی» را ترسیم نموده و قدم در این مسیر نهاده است.
 
این پیوستگی و تداوم، پاسخی قاطع به کسانی است که گمان می‌کردند انقلاب اسلامی با رفتن بنیانگذارش به پایان می‌رسد، یا با شهادت امام خامنه ای، فرو می‌پاشد. هر روز و هر حادثه، این حقیقت را آشکارتر می‌کند که این انقلاب، نه به یک فرد که به یک «اندیشه» و «نهضت» تعلق دارد. اندیشه‌ای که ریشه در باور عمیق به «ولایت» به عنوان طناب محکم الهی دارد و نهضتی که مردم را نه رعیت، که ولی‌نعمت حاکمان می‌داند. و این همان راز ماندگاری و اقتداری است که دشمنان را به حیرت وامي‌دارد و دوستان را به امید.
 

 

 
«معادله‌ای که خط قرمزها را جابه‌جا کرد»
 
در نظم سنتی قدرت در غرب آسیا، همیشه این تصور رایج بود که اراده تل‌آویو و واشنگتن، مرزهای نفوذ و عقب‌نشینی دیگران را تعیین می‌کند. هرگاه رژیم صهیونیستی تصمیم به توسل به زور می‌گرفت، بازیگران منطقه‌ای یا سکوت می‌کردند یا ناچار به پذیرش خواسته‌های آن می‌شدند. اما شب‌هایی که گذشت، نشان داد این معادله قدیمی، دیگر پاسخگوی واقعیت‌های میدان نیست. حادثه‌ای که در جنوب لبنان و در آستانه حمله گسترده به ضاحیه بیروت رقم خورد، یک شکست نظامی ساده نبود؛ فروپاشی یک باور دیرینه بود.
داستان از جایی آغاز شد که نتانیاهو و کابینه جنگ‌طلب او، دستور تهاجم به قلب بیروت را صادر کردند. نقشه کشیده شده بود و نیروها در آماده‌باش کامل به سر می‌بردند. رسانه‌های عبری از هماهنگی کامل با کاخ سفید خبر می‌دادند و در اتاق‌های فکر تل‌آویو، پیروزی سریع پیش‌بینی می‌شد. در این میان، برخی جریان‌های معروف به صلح‌طلب، مذاکره با دشمن را تنها راه نجات لبنان می‌دانستند و دولت این کشور نیز هشت دور گفتگو با واسطه‌های غربی را پشت سر گذاشته بود تا شاید از فاجعه جلوگیری کند. اما همه این تلاش‌ها بی‌نتیجه ماند. اسرائیل مصمم بود و آمریکا نیز چراغ سبز نشان می‌داد.
در این لحظه حساس، اما تهران وارد معادله شد. نه از سر شعار، که از سر باور به راهبردی به نام «وحدت میدان‌ها». هشدارها از سوی مقامات نظامی و دیپلماتیک ایران، لحنی دوپهلو و دیپلماتیک نداشت. پیام روشن بود: حمله به ضاحیه، عبور از خط قرمزی بزرگ است که عواقب آن تنها به یک جبهه محدود نمی‌ماند. در پشت این هشدارها، نه یک تهدید زبانی، که یک آمادگی رزمی تمام عیار قرار داشت. روایت شده است که در همان ساعات، پرتابگرهای موشکی در مواضعی از ایران بر روی اهدافی در شمال اراضی اشغالی (از جمله حیفا) قفل شده بودند و شمارش معکوس برای مرحله تازه‌ای از عملیات «وعده صادق» آغاز شده بود. همزمان، نشانه‌هایی از آماده‌باش نیروهای یمنی برای بستن همزمان دو گلوگاه مهم جهانی یعنی تنگه هرمز و باب‌المندب به گوش می‌رسید؛ سناریویی که به کابوسی برای اقتصاد غرب تبدیل می‌شد.
آزمون بزرگ در همین نقطه شکل گرفت. آیا تهدیدهای ایران جدی است یا خیر؟ پاسخ دیری نپایید. ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا که لحظاتی پیش اسرائیل را برای حمله تشویق کرده بود، ناگهان در شبکه اجتماعی خود پیامی فوری منتشر کرد: حملات به بیروت متوقف خواهد شد و هیچ نیرویی به این شهر وارد نخواهد شد. منابع آگاه از تماس تلفنی فوری او با نتانیاهو خبر دادند؛ تماسی که در آن نخست‌وزیر اسرائیل ناچار به عقب‌نشینی از تصمیم خود شد. رسانه‌های عبری این رویداد را «تحقیر» و «از دست رفتن حاکمیت» توصیف کردند و برخی حتی نتانیاهو را به «عروسک شدن» متهم نمودند.
چند پیام مهم در این رویداد نهفته است. نخست، تثبیت این اصل که راهبرد «وحدت میدان‌ها» دیگر یک نظریه نیست، بلکه یک واقعیت عملیاتی است. دوم، آشکار شدن نیاز جدی آمریکا به مذاکره با ایران؛ نیازی که واشنگتن پیشتر آن را با ادعای فشار حداکثری پنهان می‌کرد. سوم، فرو ریختن افسانه استقلال اسرائیل در تصمیم‌گیری‌های نظامی. چهارم، رسوایی دولتی در لبنان که در مذاکره با دشمن به جایی نرسید اما یک هشدار از تهران، تمام معادلات را تغییر داد.
این رویداد، یک نقطه عطف تاریخی بود. جهانیان دیدند که دیگر نه گفتگوهای لبنان با اسرائیل و نه حمایت مستقیم آمریکا، نمی‌تواند ضامن امنیت رژیم صهیونیستی باشد. بازدارندگی، معنای خود را یافته بود؛ معنایی که در آن، یک هشدار به موقع و قاطع از کشوری مانند ایران، می‌تواند اراده یک ابرقدرت را فلج کند. از آن شب به بعد، کسی دیگر نمی‌تواند ادعا کند که خط قرمزها را فقط قدرتمندان تعیین می‌کنند. گاه یک ملت مومن و آماده، با تکیه بر قدرت درون‌زا و راهبردی هوشمندانه، بازی را به کلی تغییر می‌دهد.