آناتومی شکست راهبردی؛ تحلیلی بر فروپاشی محاسبات ژئوپلیتیک دشمن
در علوم سیاسی و مطالعات استراتژیک، «جنگ» صرفاً یک تقابل نظامی نیست، بلکه آزمونی برای سنجش درستی یا نادرستی «پارادایمهای شناختی» بازیگران است. آنچه در تحولات اخیر و در ششمین روز از درگیریهای منطقهای رخ داده، فراتر از یک سری شکستهای میدانی است؛ این روایت، روایت فروپاشی کامل یک «مدل ذهنی» است که دشمنان جمهوری اسلامی ایران سالها بر آن بنا کرده بودند. بررسی موارد شکست برشمرده شده طبق نظرکارشناسان، نشان میدهد که ایالات متحده آمریکا و رژیم صهیونیستی با یک «خطای شناختی-راهبردی» فاحش مواجه شدند. آنها ایران را با استفاده از متغیرهای خطی و مبتنی بر نظریههای مدرنیزاسیون غربی تحلیل میکردند، در حالی که با یک «استثنای تاریخی-تمدنی» روبرو بودند که قواعد بازی را بر اساس منطق بومی و مقاومتمحور بازتعریف کرده است.
لایه اول این شکست، مربوط به «نظریه فروپاشی از درون» می باشد. استراتژیستهای غربی با الهام از مدلهای فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی یا تغییر رژیمهای رنگین، تصور میکردند که حذف «رهبر» به عنوان هسته مرکزی قدرت، منجر به فلج شدن سیستم و سقوط آن میشود. این تحلیل مبتنی بر فرضیه «قائمبهشخص بودن» قدرت در ساختارهای اقتدارگرا بود. اما واقعیت میدانی نشان داد که جمهوری اسلامی ایران، یک ساختار «شبکهای و ارگانیک» است که قدرت آن در توزیع شده و نهادینه شده است. شهادت رهبر انقلاب، به جای ایجاد خلأ قدرت، با یک مکانیسم انتقال قدرت پیشبینی شده و ساختارهای پشتیبان (مانند مجلس خبرگان و شورای موقت)، به سرعت جایگزینی را رقم زد و حتی با افزایش انسجام اجتماعی (اثر معکوس فشار) همراه شد. این پدیده که میتوان آن را «تابآوری ساختاری» نامید، تمامی مدلهای پیشبینی دشمن را باطل کرد.
لایه دوم، مربوط به «محاسبات زمانی و هزینه-فایده» می باشد. دشمن با یک رویکرد «کوتاهمدتگرایی» وارد جنگ شد و تصور میکرد با یک جنگ سه روزه و استفاده از عنصر غافلگیری، ایران را به میز مذاکره و تسلیم وادار میکند. این محاسبه ناشی از درک نادرست از «عمق استراتژیک» ایران بود. ایران با اتخاذ دکترین «بازدارندگی تهاجمی فرسایشی»، زمان را به نفع خود تغییر داد. دشمن که برای یک ضربه کوتاه برنامهریزی کرده بود، ناگهان خود را درگیر یک جنگ طولانیمدت با هزینههای سرسامآور یافت. تداوم پاسخهای موشکی و پهپادی ایران، نشان داد که این کشور برای یک «جنگ فرسایشی» با ذخایر استراتژیک بالا آماده است، در حالی که ائتلاف آمریکایی-صهیونیستی با محدودیتهای بودجهای و سیاسی داخلی مواجه است.
در سطح جامعهشناختی، شکست دشمن در مهندسی افکار عمومی و ایجاد دوقطبیهای اجتماعی بسیار حائز اهمیت است. دشمن تلاش داشت با استفاده از ابزارهای جنگ ترکیبی، شکافهای قومی، طبقاتی و سیاسی را برجسته کند و جنگ را به یک «جنگ داخلی» تبدیل کند. اما با وقوع تجاوز نظامی آشکار، «منطق امنیت ملی» بر «منطق مطالبات مدنی» غلبه کرد. پدیدهای که در جامعهشناسی سیاسی به آن «اثر پرچم جمعی» گفته میشود، در ایران با شدتی بیسابقه خود را نشان داد. مردم، با درک اینکه موجودیت جغرافیایی و تاریخیشان در خطر است، اختلافات داخلی را کنار گذاشتند و در یک «اتحاد ملی» استثنایی، پشت سر نظام قرار گرفتند. این امر، سناریوی تجزیه و فروپاشی داخلی را که بخشی از پروژه «خاورمیانه جدید» بود، در نطفه خفه کرد.
همچنین، در بُعد نظامی و فناورانه، غافلگیری دشمن نسبت به توان موشکی و پهپادی ایران قابل تأمل است. دشمن با اتکا به برتری هوایی و سامانههای دفاعی، تصور میکرد میتواند فضای امنی برای خود ایجاد کند. اما ایران با بهرهگیری از دکترین «ناپایداریساز» ، با حمله به رادارهای پیشرفته و مراکز فرماندهی، معادلات دفاعی دشمن را برهم زد. نابودی رادارهای فراافقنگر و کاهش زمان واکنش پدافندی دشمن از ۷ دقیقه به ۲ دقیقه، یک تغییر بنیادین در موازنه قدرت نظامی است که نشان میدهد ایران به «برتری اطلاعاتی و تکنولوژیک» دست یافته است.
میتوان گفت که بیست شکست برشمرده شده، بازتابی از «بحران هژمونیک» غرب در مواجهه با یک قدرت منطقهای قدرت نو ظهور است. دشمن با محاسباتی مبتنی بر قرن بیستم، وارد جنگی در قرن بیست و یکم شد. آنها نتوانستند درک کنند که ایران دیگر بازیگری منفعل نیست، بلکه بازیگری است که قواعد بازی را دیکته میکند. از شکست در ایجاد ائتلاف منطقهای تا ناتوانی در انزوای ایران در مجامع بینالملل، همگی نشاندهنده آن است که «قدرت سخت» و «قدرت نرم» غرب در برابر «قدرت هوشمند» و «قدرت مقاومت» ایران کارایی خود را از دست داده است. این جنگ، پایان یک پارادایم و آغاز دورانی است که در آن، محاسبات مبتنی بر زورگویی، دیگر پاسخگوی واقعیتهای پیچیده ژئوپلیتیک غرب آسیا نیست.


