آناتومی تحقیر یک امپراتوری خودشیفته در باتلاق هرمز

شما اینجا هستید

 آناتومی تحقیر یک امپراتوری خودشیفته در باتلاق هرمز
 
در قاموس سیاسی دونالد ترامپ، «پیروزی» نه یک وضعیت عینی، که یک محصول رسانه‌ای است. مردی که تمام عمر خود را در تلویزیون و معاملات نمایشی زیسته، سیاست را نیز چون صحنه‌ای برای «تصویرسازی قدرت» تعریف می‌کند. اما رویارویی با جمهوری اسلامی ایران، بزرگ‌ترین خطای محاسباتی ذهن معامله‌گر او بود. جایی که شمشیر تهدید در برابر دیوار عقلانیت ایرانی نه‌تنها نبرید، که شکست و تحقیر تاریخی یک ابرقدرت را رقم زد. شکستی که دیگر نه با توییت و نه با ویدئوهای کوتاه از کاخ سفید قابل پوشش نیست.
ترامپ و تیم امنیتی‌اش تصور می‌کردند که با تکرار همان الگوی «فشار حداکثری»، می‌توانند ایران را در کمتر از ۷۲ ساعت به زانو درآورند. همان طور که در سخنرانی‌های پرشور خود وعده «نابودی کامل» را می‌داد. اما واقعیت میدان چیز دیگری گفت. ایران نه تنها فرو نپاشید، بلکه با بستن تنگه هرمز و تبدیل آن به قلب استراتژیک بحران، بازی را کامل برگرداند. ناگهان، آن شیر غرانی که بنا بود جهان را بلرزاند، به شغالی زوزه‌کش و درمانده تبدیل شد؛ شغالی که در تله‌ای خودساخته، هرچه بیشتر تقلا می‌کند، عمیق‌تر فرو می‌رود.
یکی از جالب‌ترین وجوه این شکست، تناقض‌های گفتاری ترامپ است. در فاصله چند ساعت، هم از «آتش‌بس قریب‌الوقوع» سخن می‌گوید و هم از «نابودی کامل ایران». این نه نوسان تاکتیکی که نشانه بیماری‌ای شناختی به نام «تفکر سیاه‌وسفید» است. او نمی‌تواند بپذیرد که یک درگیری پیچیده، طیفی از نتایج خاکستری دارد. پس مدام بین دو قطب اغراق‌آمیز در نوسان است: یا ایران کاملاً ناتوان است یا تهدیدی مطلق؛ یا آمریکا کاملاً پیروز است یا در آستانه عقب‌نشینی. این الگوی ذهنی، او را از درک واقعیت عینی محروم کرده و هر روز بیش از پیش از میدان واقعی فاصله می‌گیرد.
از سوی دیگر، رفتار رسانه‌ای تیم ترامپ نیز گویای درماندگی عمیق است. وقتی وزیر جنگ آمریکا در یک نشست خبری از پاسخ به این سؤال که «آیا آتش‌بس تمام شده؟» طفره می‌رود و آن را «یک موضوع جداگانه» می‌نامد، یا وقتی رئیس ستاد مشترک ارتش می‌گوید «این یک موضوع سیاسی است فراتر از اختیارات من»، یعنی در قلب دستگاه تصمیم‌گیری آمریکا، سردرگمی حاکم است. آنها نمی‌دانند چگونه خروجی از باتلاقی بیابند که خودشان در آن گیر کرده‌اند. حتی سؤال مسخره‌ای درباره «دلفین‌های انتحاری ایران» نشان می‌دهد که رسانه‌های آمریکایی نیز در فضایی از بی‌هویتی جمعی و سرگشتگی دست و پا می‌زنند.
اما عمق فاجعه برای ترامپ جایی است که او مجبور می‌شود هزیمت خود را با کلمات پنهان کند. جمله معروفش: «ایران برای تسلیم شدن زیادی مغرور است» در واقع یک اعتراف پنهان است. یعنی: «ما هر کاری از دستمان برمی‌آمد انجام دادیم، اما ایران نه شکست خورد و نه عقب نشست. من نمی‌توانم بپذیرم که واشنگتن بازنده این بازی است، پس بقیه را به حساب غرور ایرانی می‌گذارم.» این همان شکستی است که او جرأت گفتنش را ندارد. تنگه هرمز همچنان بسته است، متحدان عرب از او می‌پرسند نتیجه چیست، و او چاره‌ای ندارد جز اینکه بگوید «آنها لجوجند، تقصیر خودشان است» شکست ترامپ فقط نظامی یا روانی نیست؛ بیش از همه، شکست در «مالکیت نقطه پایان» است. او عادت دارد پایان‌های نمایشی، پیروزی‌های دراماتیک و عکس‌های یادگاری در اتاق بیضی داشته باشد. اما ایران این فرصت را از او گرفت. او نمی‌توانست بگوید «پیروز شدم»، چون پیروز نبود. نمی‌توانست بگوید «جنگ تمام شد»، چون جنگ تمام نشده بود. نه عقب‌نشینی آشکار برایش ممکن بود و نه ادامه جنگ بی‌پایان. در این فضای خاکستری، استراتژی معروف او یعنی «ابهام هدفمند» هم به کار نیامد، زیرا بازارها و افکار عمومی دیگر حرف‌های مبهم را باور نمی‌کنند. سرمایه‌گذار جهانی می‌داند که ترامپ قادر نیست امنیت انرژی را تضمین کند و رای‌دهنده آمریکایی نیز می‌فهمد که هزینه بنزین هر روز بالاتر می‌رود.
در لایه‌ای عمیق‌تر، این شکست نشانه افول پارادایم قدرت آمریکایی است. استراتژی «تهدید حداکثری» که در دهه‌های قبل خط قرمزها را جابه‌جا می‌کرد، در برابر صبر راهبردی و عقلانیت میدانی ایران، به یک شمشیر دولبه تبدیل شده است. هر تهدید جدید ترامپ، کمتر از تهدید قبلی اثر می‌کند. هر ادعای پیروزی، مضحک‌تر از ادعای پیشین به نظر می‌رسد. او که فکر می‌کرد با «غرش شیر» می‌تواند جهان را بترساند، حالا خود طعمه همان ترسی شده که می‌خواست ایجاد کند: ترس از فروپاشی بی‌سروصدای قدرت. جالب‌ترین بخش این ماجرا، بازتاب آن در رسانه‌های عبری و عربی است. روزنامه‌های اسرائیلی آشکارا نوشته‌اند که «وزرای کابینه از محدودیت‌های آمریکا عصبانی هستند» و «ترامپ و نتانیاهو می‌دانند که جنگ تمام نشده است». این یعنی نزدیک‌ترین متحدان آمریکا هم به این نتیجه رسیده‌اند که دیگر نمی‌توان روی پشت گرمی کاخ سفید حساب کرد. متحدان عربی نیز یکی پس از دیگری از قطار جنگی که ترامپ لکوموتیوران آن است، پیاده می‌شوند. انزوای راهبردی آمریکا در منطقه، به واقعیتی غیرقابل انکار تبدیل شده است.
 
و اما درس بزرگ این رویارویی برای آینده: آمریکا برای اولین بار پس از دهه‌ها با دشمنی روبه‌رو شده که از «تله زمان» و «اقتصاد ریسک» بهتر از خودش استفاده می‌کند. ایران با تبدیل میدان نبرد از تقابل مستقیم نظامی به یک معادله پیچیده لجستیکی و اقتصادی، نقطه کور ماشین جنگی آمریکا را هدف گرفته است. وقتی جنگ‌افزارهای پیشرفته دیگر کارایی ندارند و هر ناو هواپیمابر به یک هدف آسیب‌پذیر در تنگه هرمز تبدیل می‌شود، دیگر «قدرت سخت» به چه کار می‌آید؟ ترامپ که تصور می‌کرد سیاست، ادامه تلویزیون واقع‌نما با بودجه نظامی است، حالا درسی گرفته که تا آخر عمر فراموش نخواهد کرد: ایران تسلیم‌ناپذیر، نه با شعار و بلوف، که با منطق میدان، عقلانیت راهبردی و صبوری تاریخی، امپراتوری خودشیفته او را به زانو درآورد. و شاید تلخ‌ترین بخش ماجرا برای او این باشد که این شکست، نه با یک انفجار بزرگ، که با سکوت سنگین یک تنگه بسته رقم خورد. تنگه‌ای که امروز نه فقط یک گلوگاه انرژی، که نماد زوال یک ابرقدرت است.