آتش و نفت؛ بازخوانی معادله جنگ و اقتصاد در نبرد جدید خلیج فارس
تجاوز نظامی اخیر آمریکا و رژیم صهیونیستی به جمهوری اسلامی ایران، که با هدف «ضربه زدن به توان دفاعی» و «براندازی ساختار سیاسی» کلید خورد، به سرعت از یک درگیری نظامی محدود به یک بحران چندلایه ژئوپلیتیک و اقتصادی تبدیل شد. آنچه در روزهای ابتدایی جنگ به عنوان «عملیات خشم حماسی» از سوی ترامپ نامگذاری شد، در عمل به یکی از بزرگترین شکستهای راهبردی ایالات متحده در قرن بیست و یکم بدل گشت. تحلیل وقایع میدانی و پیامدهای اقتصادی آن، نشان میدهد که دشمن نه تنها در محاسبات نظامی خود دچار خطای فاحش شده بود، بلکه درک درستی از پیوند مستحکم «جنگ» و «اقتصاد» در استراتژی دفاعی ایران نداشت.
در بُعد نظامی، سناریوی پیشبینیشده توسط پنتاگون و سیا بر مبنای «غافلگیری» و «فلجسازی» بنا شده بود. استراتژیستهای آمریکایی تصور میکردند با حمله گسترده در ۳۶ ساعت اولیه و استفاده از هزاران فروند تسلیحات استراتژیک، میتوانند اراده ایران را شکسته و زرادخانه موشکی آن را زمینگیر کنند. اما واقعیت میدان، تصویری کاملاً متفاوت را ترسیم کرد. نیروهای مسلح ایران، با تکیه بر دکترین «دفاع فعال» و استفاده از ترکیبی هوشمندانه از موشکهای بالستیک، کروز و پهپادهای انهدامی، ابتکار عمل را از دشمن ربودند.
حمله به پایگاه «العدیری» در کویت، که یکی از مهمترین مراکز عملیات ویژه آمریکا و محل استقرار بالگردهای پیشرفته بود، نمادی از تغییر عمق استراتژیک جنگ بود. این حمله پیامی روشن داشت: هر نقطهای در منطقه که به عنوان تکیهگاه تجاوز علیه ایران استفاده شود، در محدوده آتش موشکی سپاه قرار خواهد گرفت. انهدام سامانههای پدافندی پیشرفته، رادارهای هشدار زودهنگام و لجستیک دشمن در کشورهایی نظیر عراق، سوریه و حتی قبرس، نشان داد که «امنیت منطقهای» دیگر با حضور پایگاههای آمریکایی تضمین نمیشود، بلکه این حضور خود به منبع تهدید و ناامنی تبدیل شده است. واکنش سریع، دقیق و پیوسته ایران، باعث شد تا تنها ده روز پس از آغاز جنگ، ارتش آمریکا با بحران کاهش ذخایر موشکی و ناتوانی در دفاع از زیرساختهای خود روبرو شود؛ واقعیتی که رسانههای آمریکایی آن را «سردرگمی حماسی» نامیدند.
اما شاید بتوان گفت که ضربه مرگبارتر به ائتلاف متجاوز، در عرصه اقتصاد و انرژی وارد شد. غربیها فراموش کرده بودند که در جنگهای مدرن، جبهه نبرد تنها به خاک و آسمان محدود نمیشود. ایران با درک عمیق این موضوع، بلافاصله پاسخ نظامی خود را به «اقتصاد مقاومتی» گره زد. تهدید به بستن تنگه هرمز و حملات موشکی به زیرساختهای نفتی و انرژی در منطقه، شوکی به بازارهای جهانی وارد کرد که دامنه آن از خاورمیانه تا والاستریت و بورسهای اروپا کشیده شد.
قیمت نفت که پیش از جنگ در محدودههای قابلقبولی نوسان میکرد، ناگهان با جهشی تاریخی به سمت مرز ۱۲۰ تا ۲۱۵ دلار در هر بشکه شتاب گرفت. این افزایش قیمت، نه یک نوسان مقطعی، بلکه بازتابی از ترس سرمایهگذاران از «قطع عرضه» پایدار بود. وقتی تولید نفت عراق و کویت مختل شد و آرامکوی عربستان ناچار به کاهش تولید شد، جهان متوجه شد که امنیت انرژی دیگر یک کالای تضمینشده توسط ناوگان دریایی آمریکا نیست. هشدارهای صندوق بینالمللی پول مبنی بر آمادگی برای «اتفاقات غیرقابل تصور»، در واقع اعترافی به شکست مدلهای اقتصادی سنتی در مواجهه با جنگهای نامتقارن.
این بحران انرژی، پیامدهای سیاسی سنگینی برای دولتهای غربی به همراه داشت. افزایش سرسامآور قیمت بنزین در آمریکا و اروپا، تورم افسارگسیخته و سقوط بازارهای سهام، فشار داخلی عظیمی را بر ترامپ و متحدانش تحمیل کرد. استراتژی «ونزوئلاسازی» ایران که بر پایه فشار اقتصادی تا حد تسلیم بودوار بود، دقیقاً برعکس عمل کرد و خود آمریکا و اروپا را در دام تورم و کمبود انرژی انداخت. تلاش کشورهای G7 برای تخلیه ذخایر استراتژیک نفت، بیشتر شبیه به مسکنی موقت بود که نشاندهنده استیصال غرب در مدیریت بحران بود.
تلفیق موفقیتهای میدانی و بحران اقتصادی ایجاد شده، تصویری جدید از نظم قدرت را ترسیم کرد. جنگ نشان داد که قدرت نظامی بدون پشتوانه اقتصادی پایدار و درک صحیح از پیوندهای منطقهای، ابزاری کور است. ایران با بهرهگیری از «اقتصاد به عنوان سلاح» و «نظام به عنوان سپر»، توانست معادله جنگ را به نفع خود تغییر دهد. اکنون روشن است که هزینه ادامه جنگ برای غرب، نه تنها در تلفات نظامی، بلکه در فروپاشی رفاه اقتصادی و بیثباتی بازارهای جهانی اندازهگیری میشود؛ هزینهای که شاید هیچ دولتی در غرب توانایی تحمل طولانیمدت آن را نداشته باشد.


