آتشبس فاتحان، جنگ مغلوبان؛ چرا آمریکا میدان نبرد را تغییر داد؟
در منازعات نابرابر قرن بیست ویکم، مفهوم «پیروزی» دچار دگردیسی بنیادین شده است. دیگر کارزارهای نظامی لزوماً با اشغال پایتختها یا امضای سند تسلیم بر عرشه یک نبردناو به پایان نمیرسند؛ بلکه این «روایت» است که سرنوشت پیروزی را تعیین میکند. در جنگ اخیر، شکافی عمیق میان روایت رسمی رهبران سیاسی غرب و واقعیت میدانی پدیدار شده است. از یک سو، دونالد ترامپ با ژستی فاتحانه مدعی نابودی توان نظامی ایران میشود و از سوی دیگر، تحرکات آمریکا در صحنه دیپلماسی و اقتصاد، تصویری از یک بازیگر درمانده را به نمایش میگذارد که به دنبال خروجی آبرومندانه از باتلاقی خودساخته است. تحلیل دقیق شواهد نشان میدهد که آمریکا نه تنها در میدان نبرد سخت شکست خورده، بلکه با تغییر اجباری میدان به حوزههای نیمهسخت و نرم، به دنبال جبران این ناکامی راهبردی است.
مقدمه شکست آمریکا را باید در فروپاشی فرضیههای اولیه پنتاگون جستجو کرد. ترامپ با تکیه بر دکترین «شوک و ترس»، جنگی را آغاز کرد که وعده داده بود طی چند روز یا چند هفته به زانوی ایران درخواهد آمد. این وعده نه یک شعار تبلیغاتی، که مبتنی بر محاسبات کلاسیک نظامی بود: انهدام لایههای پدافندی، فلج کردن سامانههای فرماندهی و کنترل، و در نهایت وادار کردن تهران به تسلیم در برابر یک نمایش قاطع قدرت. اما واقعیت صحنه نبرد، نقشهای متفاوت را رقم زد.
رسانههای آمریکایی نظیر سیانان و نیویورک تایمز، که در این جنگ نقشی فراتر از ناظر داشتند، اذعان کردند که پایگاههای نظامی آمریکا در منطقه، که پیشتر «دژهای نفوذناپذیر» خوانده میشدند، زیر ضربات دقیق و هوشمندانه ایران به ویرانههایی آسیبپذیر بدل شدند. استراتژیستهای واشنگتن تصور میکردند ناوهای هواپیمابر عظیمالجثه، صرفاً با حضور خود رعبی در دل دشمن میاندازند، اما در کمال شگفتی، این هیولاهای آهنی نه تنها ابزاری برای ترساندن نبودند، بلکه خود به اهدافی ارزشمند در تیررس موشکهای ایران تبدیل شدند و ناگزیر به عقبنشینی تاکتیکی به آبهای دورتر شدند. این عقبنشینی، نه یک مانور، که نمادی از پایان دوران بلامنازع قدرت دریایی آمریکا در خلیج فارس بود. هنگامی که نیروی هوایی ایران با جنگندههای نسل سوم خود، شجاعانه به قلب سامانههای راداری و پدافندی چندلایه آمریکا نفوذ کرد و پایگاههایشان را بمباران نمود، نشان داد که برتری تکنولوژیک محض، بدون پشتوانه روحیه و انگیزه، یک توهم استراتژیک بیش نیست.
شکست نظامی آمریکا، ریشهای عمیقتر در عرصه جامعهشناسی جنگ داشت. برنامهریزان جنگ در تلآویو و واشنگتن، با اتکا به تحلیلهای امنیتی-سیاسی دهههای اخیر، تصور میکردند که با اولین موج حملات سنگین، شکافهای اجتماعی در ایران فعال میشود و «مردم» به مثابه یک اهرم فشار داخلی، نظام را وادار به پذیرش شروط تحقیرآمیز میکنند. این محاسبه، شاید بزرگترین بلوف فکری تیم ترامپ بود.
آنچه رخ داد، دقیقاً عکس این تصور بود. تهاجم نظامی، به جای ایجاد تفرقه، مانند یک کاتالیزور قدرتمند، واکنشی ملیگرایانه و دینی را فعال کرد. مشروعیت ملی و مقاومت مردمی در هم تنیدند. حضور بینظیر مردم در خیابانها، آن هم ساعاتی پس از شهادت رهبر انقلاب و فرماندهان ارشد، نه تنها «فتنه داخلی» مورد نظر دشمن را خشکاند، بلکه به جهان نشان داد که این جنگ، یک «جنگ ملت» است، نه یک «جنگ دولت». تشکیل حلقههای انسانی دور نیروگاهها و پالایشگاهها، اقدامی ایثارگرانه بود که از تمامی مدلهای کلاسیک دفاع غیرنظامی فراتر رفت. این سطح از مشارکت مردمی، پشتیبانی لجستیکی و روحی بینظیری را برای نیروهای مسلح فراهم کرد و به دشمن فهماند که هزینه انسانی و سیاسی ادامه حملات کور، نه تهران، بلکه کاخ سفید را تضعیف خواهد کرد. این پیروزی فرهنگی، پاشنه آشیل جنگ ماشینی آمریکا بود که فرماندهانشان از درک آن عاجز ماندند.
واشنگتن که خود را در گردابی از افزایش تلفات تجهیزاتی، کاهش محبوبیت ترامپ در نظرسنجیها و خشم بینالمللی گرفتار میدید، دریافت که ادامه نبرد در میدان نظامی، مساوی با یک فروپاشی حیثیتی کامل است. اینجاست که معماری دقیق «شکست تاکتیکی، عقبنشینی استراتژیک» شکل گرفت. آمریکاییها به شدت به دنبال یک نقطه خروج بودند، خروجی که شکست را به «پیروزی در صلح» تبدیل کند. راهحل آنها، پذیرش آتشبس نه از سر تمایل، که از سر درماندگی بود؛ آتشبسی برای خرید زمان و تغییر زمین بازی. در واقع، طراحان جنگ دریافتند که مقاومت نظامی (سختافزار) ایران به بنبست رسیده است، اما «نرمافزار اقتصادی و روانی» ایران، به دلیل چالشهای درونی، میتواند نقطه آسیبپذیر باشد. از این رو، آنها آتشبس را نه به عنوان پایان خصومت، که به عنوان آغاز فاز دوم عملیات قلمداد کردند. در فاز جدید، موشکها و بمبها جای خود را به تورم، کمبود کالا، جنگ روانی در شبکههای اجتماعی و فشارهای دیپلماتیک دادند.هدف اصلی دیگر نابودی زیرساختهای هستهای نبود، بلکه هدف، «نابودی آستانه تحمل جامعه ایران» تعریف شد. آنها امیدوارند که با تشدید نارضایتی عمومی از طریق گرسنگی و گرانی، خود جامعه به عاملی برای تغییر رفتار حاکمیت تبدیل شود و شکست نظامیشان را به پیروزی سیاسی تبدیل کنند. این گذار، نشانه هوشمندی دشمن نیست، بلکه نشانه ناچاری او از شکست در میدان اصلی نبرد است.
هیچ نمادی برای نمایش شکست میدانی آمریکا در مقایسه با مساله تنگه هرمز گویاتر نیست. قبل از جنگ، تنگه هرمز صرفاً یک گذرگاه دریایی بینالمللی بود. امروز، به تعبیر رسانههای آمریکایی همچون آتلانتیک، این تنگه عملاً به «تنگه ایران» تبدیل شده است. این یک دستاورد ژئواستراتژیک عظیم است که حتی در صورت پایان درگیریها، به سادگی قابل بازگشت به حالت قبل نیست. ایران با اعمال حاکمیت مشروع و هوشمندانه خود بر این شاهرگ اقتصاد جهانی، نه تنها نفت، بلکه نبض سیاست غرب را در دست گرفت.
اعتراف صدراعظم آلمان به اثربخشی این سیاست، و در مقابل، خشم درمانده ترامپ، دو روی یک سکه است. در حالی که ترامپ برای سرپوش گذاشتن بر شکست، به «دزدی دریایی» و توقیف کشتیهای تجاری متوسل میشود، ایران در قامت یک بازیگر قانونی و قدرتمند ظاهر شده است. این اقدامات ترامپ که خود آن را با وقاحت «عمل همچون دزدان دریایی» مینامد، نه یک نمایش قدرت، که اعتراف به عجز از رویارویی مستقیم در میدان نبرد دریایی است. وقتی بزرگترین قدرت نظامی جهان برای زدن یک نفتکش تجاری ابراز شعف میکند، مفهوم «پیروزی» در قاموس آن به سخره گرفته شده است. این رفتارهای حقارتبار، فاصله میان شعار نابودی سهروزه ایران و گدایی یک پیروزی تاکتیکی در دل یک شکست راهبردی را به خوبی نمایان میسازد.
نتیجهگیری: هوشیاری در برابر صلح مسلح
بنابراین، تغییر میدان از نظامی به اقتصادی، یک انتخاب داوطلبانه از سوی آمریکا نبود، بلکه اجبارِ ناشی از شکست در میدان بود که آنها را وادار به طراحی جنگ ترکیبی تمامعیار علیه اقتصاد ایران کرد. خوشبینی سادهانگارانه است اگر تصور کنیم سکوت موشکها به معنای پایان جنگ است. این سکوت، آرامش پیش از طوفانی از جنس ارز، تورم و فقر برنامهریزیشده است. دشمن مغلوبِ میدان نظامی، اکنون تمام قوای خود را برای فتح «میدان روانی جامعه ایران» بسیج کرده است تا با قلمهای زهرآگین و اعداد نجومی تورم، آنچه را که با بمبهای سنگرشکن نتوانست، به دست آورد: زانو زدن ملت. وظیفه امروز، نه جشن پیروزی سختافزاری، که درک عمق و فوریت جنگ نرمافزاری جدید است. جنگی که خط مقدم آن سفره مردم و پشت جبهه آن، باورها و امیدهایشان است.


